تبليغاتX
داریوش تصدیقی
نظرات، احساسات و خاطرات شخصی

روزی دروغ به حقيقت گفت: آيا ميل داری با هم به دريا برويم و شنا کنيم؟

حقيقت ساده لوح، گول خورد و پيشنهاد دروغ را پذيرفت...

آن دو با هم به کنار ساحل رفتند. وقتی که به ساحل رسيدند، حقيقت لباس هايش رو درآورد و مشغول شنا شد...

آنگاه دروغ حيله گر لباس های حقيقت را پوشيد و از آنجا گريخت...

از آن پس هميشه حقيقت عريان و زشت به نظر می رسد و دروغ در لباس حقيقت با ظاهری آراسته خودنمايی می کند.

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم بهمن 1385ساعت 20:16  توسط داریوش تصدیقی  | 

از خداوند پرسيدم: خدايا! چطور می توان بهتر زندگی کرد؟ خداوند جوب داد: گذشته ات را بدون هيچ تاسفی بپذير، با اعتماد به نفس زمان حال را بگذران و بدون ترس برای آينده آماده شو. ايمان را نگهدار و ترس را به گوشه ای انداز. شک هايت را باور نکن و هيچگاه به باورهايت شک نکن. زندگی شگفت انگيز است فقط اگر بدانيد که چطور بايد زندگی کرد.


در عجبم از مردمی که خود زير شلاق ظلم و ستم زندگی می کنند و بر حسينی می گريند که آزادانه زيست و آزادانه به شهادت رسيد. (دکتر علی شريعتی)



خدايا! خداوندا

به من،
شهامتی عطا فرما، تا آنچه را که نمی توانم تغيير دهم، بپذيرم.
و توانی عطا فرما تا آنچه را که می توانم تغيير دهم.
و خردی عنايت فرما که تفاوت اين دو را درک نمايم...


ديگران را ببخش، نه به اين علت كه آنها لياقت بخشش تو را دارند، بلکه به اين علت كه تو لياقت آن را داری كه آرامش داشته باشی...


در نگاه کسی که از پرواز هيچ نمی داند، هر چه بيشتر اوج بگيری، کوچکتر خواهی شد...


از عارفی بزرگوار پرسيدند: آدم و ابليس هر دو در بهشت گناه کردند... چه شد که آدم بخشوده شد و ابليس ملعون شد؟

عارف فرمود: گناه آدم از شهوت بود و گناه ابليس از تکبر بود...

چرا که در نزد خداوند، تکبر، گناهی نابخشودنی است


 یادمان باشد از امروز خطائی نکنیم
     گرچه در خود شکستیم، صدایی نکنیم

یادمان باشد اگر خاطرمان تنها ماند
     طلب عشق ز هر بی سر و پایی نکنیم


من از روئیدن خس بر سر دیوار دانستم که ناکس کس نمی گردد از این بالانشینی ها


دستانم بوی گل می داد...
     مرا به جرم گل چيدن گرفتند و محاکمه کردند!

ولی افسوس که هيچ کس با خود فکر نکرد شايد من گلی کاشته باشم...



ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم بهمن 1385ساعت 22:48  توسط داریوش تصدیقی  | 

... در آخر ساعت درس، يک دانشجوی دوره دکترای نروژی، سوالی مطرح کرد: استاد! شما که از جهان سوم آمده ايد، لطفا بفرماييد جهان سوم چگونه جايی است؟

فقط چند دقيقه به اتمام کلاس مانده بود. من در جواب وی، مطلبی را فی البداهه گفتم که از آن پس، روز به روز بيشتر به آن اعتقاد پیدا کردم.

به آن دانشجو گفتم:

جهان سوم، جايی است که در آن هر کس که بخواهد مملکتش را آباد کند، خانه اش ويران می شود و هر کس که بخواهد خانه اش را آباد کند، در تخريب مملکتش خواهد کوشيد!

پرفسور محمد حسابی

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم آذر 1385ساعت 22:34  توسط داریوش تصدیقی  | 

روزی روزگاری در زمانهای دور، جوانمردی از صحرایی بی آب و علف می گذشت. در راه مردی را ديد، زار و رنجور، بی آب و طعام. از روی مردانگی مسيرش را به سمت وی چرخاند و از روی انصاف بر بالين وی خيمه زد. وی را چند صباحی آب داد و نان و هر آنچه را که در توشه داشت، بی ريا و به عدل با وی تقسيم نمود.

پس از آنکه آن مرد رنجور به خود آمد و رنگی بر رخسارش هويدا گرديد، جوانمرد به وی گفت که ديگر وقت رفتن است و فردا سحرگاه، عزم خود را برای ادامه مسير و قسمت خويش، جزم خواهد نمود.

فردای آن روز، وقتی که جوانمرد از خواب ناز برخواست، خود را تنها و بی آذوقه دید! به اطراف خود نگاهی کرد و هيچ نيافت. در افق جسمی توجهش را جلب نمود، مرد و شترش را ديد که از ديدگانش دور می شدند. سراسيمه به سمت آنها شتافت و از دور فرياد برمی آورد. مرد سوار بر مرکب، با نگاهی پر از غرور و نگاهی سر مست، خرامان خرامان، خود را از روی زين به سمت مرد جوانمرد چرخاند و با صدايی پر طنين گفت: ای مرد! اين آذوقه و اين مرکب تنها برای يک نفر کفايت می کند و چه کسی شايسته تر از من؟ پس ما را ديگر با هم کاری نيست!

جوانمرد که به دليل دوندگی زياد، نفس نفس می زد و ديگر رنگی در چهره اش نبود، با نگرانی فرياد برآورد که: ای مرد! تلاش من نه برای نجات است، بلکه می خواهم تنها از تو تقاضايی کنم:

از تو می خواهم که اين داستان را هيچگاه، در هيچ مکان و شرايطی و برای هيچ احدی تعريف نکنی، که اگر چنين کنی! رسم جوانمردی و مروت از جهان رخت بر خواهد بست...

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم مهر 1385ساعت 23:48  توسط داریوش تصدیقی  | 


به فرزندم بياموزيد در مدرسه بهتر است مردود شود، اما با تقلب به قبولی نرسد.
ارزش های زندگی را به او ياد دهيد و به او بياموزيد كه در اوج اندوه، تبسّم كند.
به او بياموزيد كه در اشك ريختن خجالتی وجود ندارد.
به او بياموزيد كه می تواند برای فكر و شعورش مبلغی تعيين كند، اما قيمت گذاری برای دلش بی معناست.
اگر می توانيد نقش مهم كتاب را در زندگی اش آموزش دهيد.
در امر تدريس به فرزندم، ملايمت به خرج دهيد، اما از او يک ناز پرورده نسازيد.

می دانم که توقع زيادی است، ولی سعی کنيد که درخواست های مرا برآورده نماييد.

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم شهریور 1385ساعت 23:9  توسط داریوش تصدیقی  | 


مادری برای ديدن پسرش، به محل تحصيل او يعنی لندن رفته بود. او در آنجا متوجه شد که پسرش با دختری بنام سانی که بسيار جذاب بود، زندگی می کند. مادر وقتی که از اين موضوع مطلع شد خيلی ناراحت شد. از طرفی کاری هم از دستش بر نمی آمد. او به رابطه ميان آن دو ظنين شده بود و اين موضوع باعث کنجکاوی بيشتر او می شد.

پسر که فکر مادرش را خوانده بود، يک روز صبح به او گفت: من می دانم که شما چه فکری می کنيد، اما من به شما اطمينان می دهم که بين من و سانی هيچ رابطه ای وجود ندارد، من و سانی همکلاسی هستيم و فقط در يک خانه زندگی می کنيم...

حدود يک هفته بعد، سانی پيش پسر آمد و با خجالت پرسيد: از زمانی که مادرت اينجا را ترک کرده است، قندان نقره ای من گم شده است! آيا تو فکر نمی کنی که ممکن است او قندان را برداشته باشد؟

پسر در پاسخ گفت: خوب، من شک دارم، اما برای اطمينان به مادرم ايميل خواهم زد و از او خواهم پرسيد.

اينچنين بود که پسر ايميلی برای مادرش نوشت:

مادر عزيزم، من نمی گويم که شما قندان نقره ای سانی را از خانه من برداشته ايد و در ضمن نمی گويم که شما آن را برنداشته ايد، اما در هر صورت واقعيت اين است که قندان نقره ای او از وقتی که شما به شهر خود برگشته ايد، گم شده است...
با عشق، پسرت

روز بعد ، پسر يک ايميل با اين مضمون از مادرش دريافت کرد:

پسر عزيزم، من نمی گويم تو با سانی رابطه داری و در ضـــمن نمی گويم که تو با او رابطه نداری، اما در هر صورت واقعيت اين است که اگر او در تختخواب خودش می خوابيد، حتما تا الان قندان نقره ای را که من بر روی تختش قرار داده بودم را می يافت...
با عشق، مادرت

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم مرداد 1385ساعت 22:44  توسط داریوش تصدیقی  | 


خانمی از منزل‌ خارج‌ شد و در جلوی درب حياط با سه‌ پيرمرد برخورد کرد. زن‌ پرسيد‌: شماها را نمی شناسم‌ ولی‌ بايد گرسنه‌ باشيد، لطفا به‌ داخل‌ بياييد و چيزي‌ ميل کنيد.
پيرمردها‌ پرسيدند: آيا شوهرت ‌منزل‌ است‌؟
زن پاسخ داد: خير، سركار است‌.
آنها گفتند: پس ما نمی توانيم داخل‌ شويم‌.

بعد از ظهر كه‌ شوهر آن زن به‌ خانه‌ بازگشت، همسرش‌ تمام‌ ماجرا را برايش‌ تعريف‌ كرد...

مرد گفت‌: حالا برو و به‌ آنها بگو كه‌ من‌ در خانه‌ هستم‌ و آنها را دعوت‌ كن‌. سپس‌ زن‌ آنها را به‌ داخل‌ خانه‌ راهنمايی‌ كرد...
ولی‌ آنها گفتند: ما نمی ‌توانيم با هم‌ داخل‌ شويم‌.
زن‌ علت‌ را پرسيد و يكی‌ از آنها توضيح‌ داد كه‌: اسم‌ من‌ ثروت‌ است‌ و به‌ يكی‌ ديگر از دوستانش‌ اشاره‌ كرد و گفت‌ او موفقيت‌ و ديگری‌ عشق‌ است‌. حالا برو و مساله‌ را با همسرت‌ در ميان ‌بگذار و با هم تصميم‌ بگيريد که طالب‌ كداميك‌ از ما هستيد؟!

زن‌ ماجرا را براي‌ شوهرش‌ تعريف‌ كرد. شوهر كه‌ بسيار خوشحال‌ شده‌ بود با هيجان‌ گفت‌: بيا ثروت‌ را دعوت‌ كنيم‌ و منزلمان‌ را مملو از دارايی ‌نماييم‌.
اما زن‌ با او مخالفت‌ كرد و گفت‌: عزيزم‌ چرا موفقيت‌ را نپذيريم‌!
در اين‌ ميان‌ دخترشان‌ كه‌ تا اين ‌لحظه‌ شاهد گفت‌ و گوی‌ آنها بود گفت‌: بهتر نيست‌ عشق‌ را دعوت‌ كنيم‌ و منزلمان‌ را سرشار از عشق ‌كنيم‌؟
سپس‌ شوهر به‌ زن‌ نگاهی كرد و گفت‌: بيا به‌ حرف‌ دخترمان‌ گوش‌ دهيم‌، برو و عشق‌ را به‌ داخل دعوت‌ كن‌.

سپس‌ زن‌ نزد پيرمردها‌ رفت‌ و پرسيد كداميك‌ از شما عشق‌ هستيد؟ لطفا داخل‌ شويد و مهمان‌ ما باشيد. در اين‌ لحظه‌ عشق‌ برخاست‌ و قدم‌ زنان‌ به‌ طرف‌ خانه‌ راه‌ افتاد. سپس‌ آن‌ دو نفر هم‌ بلندشده‌ و وی را همراهی‌ كردند. زن‌ با تعجب‌ به‌ موفقيت‌ و ثروت‌ گفت‌: من‌ فقط عشق‌ را دعوت‌ كردم‌! در اين‌ بين‌ عشق‌ گفت‌: اگر شما ثروت‌ يا موفقيت‌ را دعوت‌ می كرديد دو نفر از ما مجبور بودند تا بيرون‌ در منتظر بمانند، اما زمانی‌ كه‌ شما عشق‌ را دعوت‌ كرديد، هر جا كه‌ من‌ بروم‌ آنها نيز همراه‌ من‌ می ‌آيند.

هر كجا عشق‌ باشد در آنجا ثروت‌ و موفقيت‌ نيز حضور دارند.

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم مرداد 1385ساعت 1:50  توسط داریوش تصدیقی  | 


یک روز کارمند پستی که به نامه هایی که آدرس نامعلوم دارند رسیدگی می کرد متوجه نا مه ای شد که روی پاکت آن با خطی لرزان نوشته شده بود نامه ای به خدا !
با خودش فکر کرد بهتر است نامه را باز کرده و بخواند.در نامه این طور نوشته شده بود :
خدای عزیزم بیوه زنی 83 ساله هستم که زندگی ام با حقوق نا چیز باز نشستگی می گذرد.دیروز یک نفر کیف مرا که صد دلار در آن بود دزدید.این تمام پولی بود که تا پایان ماه باید خرج می کردم.یکشنبه هفته دیگر عید است و من دو نفر از دوستانم را برای شام دعوت کرده ام. اما بدون آن پول چیزی نمی توانم بخرم. هیچ کس را هم ندارم تا از او پول قرض بگیرم.تو ای خدای مهربان تنها امید من هستی به من کمک کن...
 کارمند اداره پست خیلی تحت تاثیر قرار گرفت و نامه را به سایر همکارانش نشان داد.نتیجه این شد که همه آنها جیب خود را جستجو کردند و هر کدام چند دلاری روی میز گذاشتند.در پایان 96 دلار جمع شد و برای پیرزن فرستادند...
همه کارمندان اداره پست از اینکه توانسته بودند کار خوبی انجام دهند خوشحال بودند.عید به پایان رسید و چند روزی از این ماجرا گذشت.تا این که نامه دیگری از آن پیرزن به اداره پست رسیدکه روی آن نوشته شده بود: نامه ای به خدا !
همه کارمندان جمع شدند تا نامه را باز کرده و بخوانند. مضمون نامه چنین بود:
خدای عزیزم. چگونه می توانم از کاری که برایم انجام دادی تشکر کنم . با لطف تو توانستم شامی عالی برای دوستانم مهیا کرده وروز خوبی را با هم بگذرانیم. من به آنها گفتم که چه هدیه خوبی برایم فرستادی...

البته چهار دلار آن کم بود که مطمئنم کارمندان اداره پست آن را برداشته اند ...!!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم مرداد 1385ساعت 1:48  توسط داریوش تصدیقی  | 


پسركی از مادرش پرسيد: مادر! چرا گريه می كنی؟
مادر فرزندش را در آغوش گرفت و گفت: نمی دانم عزيزم، نمي دانم!

پسرك نزد پدرش رفت و گفت : پدر! چرا مادر هميشه گريه می كند؟
پدرش تنها دليلی كه به ذهنش می رسيد اين بود: پسرم! تمام زنها گریه می کنند، بدون هيچ دليلی!

پسرك متعجب شد. ولی هنوز از اينكه چرا زنها خيلی راحت به گريه می افتند، در شگفت بود...

پسرک يك بار در خواب ديد كه با خداوند گفتگو می كند. از خداوند پرسيد: خدايا! چرا زنها اين همه گريه می کنند؟
خداوند پاسخ داد: من زن را به شكل ويژه ای آفريده ام...
به شانه هایش قدرتی داده ام تا بتواند سنگينی بار زندگی را تحمل كند. به بدنش قدرتی داده ام تا بتواند درد زايمان را تحمل كند. به دستانش قدرتی داده ام كه حتی اگر تمام بستگانش، دست از كار بكشند،  او کماکان به كار خود ادامه می دهد. به او احساسی داده ام تا با تمام وجود به فرزندانش عشق بورزد، حتی اگر او را هزاران بار آزار دهند. به او قلبی داده ام تا همسرش را دوست بدارد و از خطاهای او بگذرد و همواره در كنار او بماند...
به او اشكی داده ام تا هرگاه خواست آنرا فرو ريزد. اين اشك را منحصرا برای او خلق كرده ام تا هرگاه نياز داشت، بتواند از آن استفاده نماید...

زيبايی يك زن را نباید در لباس، مو، يا اندامش جستجو کرد، بلکه زيبايی یک زن را بايد در چشمانش جست چرا که تنها راه ورود به قلبش، چشمانش می باشد.

در پناه حق باشید

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم مرداد 1385ساعت 0:57  توسط داریوش تصدیقی  | 


روزی شاگردان نزد حکيم رفتند و پرسيدند: استاد! زيبايی انسان در چيست؟

حکيم، دو کاسه در مقابل شاگردانش قرار داد و گفت: به اين دو کاسه با دقت نگاه کنيد. اولی از جنس طلای ناب است و درونش را با زهر پر کرده اند و دومی کاسه ای است گلی و درونش با آب گوارا پر شده است. حال به من بگوييد که شما عزيزان، کدام يک را انتخاب می کنيد؟

شاگردان يک صدا پاسخ دادند: کاسه گلی را!

حکيم در پاسخ گفت: آدمی نيز همچون اين کاسه است...

آنچه که آدمی را زيبا می نمايد، آراستگی ذات و اخلاقش است و نه زيبايی صورت و سيمایش!
ما بايد پيش از آراستگی صورت، به پاکيزگی سيرت اهميت دهيم.

در پناه حق باشيد

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم تیر 1385ساعت 0:1  توسط داریوش تصدیقی  | 


روزی مردی مستجاب الدعوه پای كوهی نشسته بود. در همان حال به كوه نظری انداخت و از آنجا كه با خداوند خيلی صميمی بود، گفت: خداوندا، از تو می خواهم که اين كوه را برايم تبديل به طلا كنی.

در يك لحظه، كوه تبديل به طلا گرديد. مرد که از ديدن اين همه طلا به وجد آمده بود، ادامه داد: خدايا، كور شود كسی كه از تو كم بخواهد...

در همان لحظه، هر دو چشم مرد نابينا گرديد...

در پناه حق باشيد

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم تیر 1385ساعت 23:13  توسط داریوش تصدیقی  | 


چهار شمع به آرامی می سوختند، محيط آن قدر ساکت بود که می شد صدای صحبت آنها را شنيد.

اولين شمع گفت: «من صلح هستم. هيچ کس نمی تواند مرا هميشه روشن نگه دارد. فکر می کنم که به زودی خاموش شوم.» هنوز حرفش به اتمام نرسیده بود که شعله هایش کم سو شده و سپس خاموش گردید.

شمع دوم گفت: «من ايمان هستم. ظاهرا کسی به من نيازی ندارد. برای همين، من ديگر رغبتی ندارم که بيشتر از اين روشن بمانم.» کلام شمع ايمان نیز که به اتمام رسید، نسيم ملايمی وزيد و شعله اش خاموش گردید.

وقتی نوبت به سومين شمع رسيد با اندوه گفت: «من عشق هستم. توانايی آن را ندارم که روشن بمانم، چرا که مردم مرا به کناری انداخته اند و اهميتم را درک نمی کنند. آنها حتی فراموش کرده اند که به نزدیکان خود نیز محبت کنند و عشق بورزند.» پس از آن کلام اندوه بار، شمع عشق نيز بی درنگ خاموش گردید.

کودکی وارد اتاق شد. با تعجب ديد که از بین چهار شمع، سه شمع خاموش شده و ديگر نمی سوزند!

او گفت: «شما که می خواستيد تا آخرين لحظه روشن بمانيد، پس چرا خاموش شدید؟»

چهارمين شمع گفت: «نگران نباش! تا وقتی که من روشن هستم، به کمک من می توانی شمع های ديگر را روشن کنی. من اميد هستم.»

چشمان کودک درخشيد. شمع اميد را برداشت و به کمک آن، بقيه شمع ها را روشن کرد...

بنابراين شعله اميد هرگز نبايد در دلمان خاموش شود. ما بايد هميشه نور اميد، ايمان، صلح و عشق را در وجود خود روشن نگاه داریم.

در پناه حق باشید

+ نوشته شده در  شنبه سوم تیر 1385ساعت 7:41  توسط داریوش تصدیقی  | 


کوله پشتی اش را برداشت و به راه افتاد. هدفش یافتن نشانه ای از خداوند بود و با خود می گفت: می روم و تا کوله ام را از نور و عشق خداوندی پر نکنم، بر نخواهم گشت...

در مسير با نهالی رنجور و کوچک برخورد کرد که در کنار جاده ايستاده بود. مسافر با خنده ای تمسخرآميز رو به نهال کرد و گفت: چه تلخ است در کنار جاده بودن و نرفتن...

و درخت به آرامی پاسخ گفت: ولی تلخ تر آن است که بروی و بی رهاورد بازگردی. ای کاش می دانستی که آنچه که در جستجوی آنی، همين جاست...

مسافر همچنان که از کنار نهال می گذشت با خود گفت: يک نهال از راه چه می داند؟ پاهايش در خاک بسته شده و هيچگاه لذت جستجو را نخواهد چشيد...

مسافر در حالی که از نهال دور می شد، جمله نهال را نشنيد که می گفت: اما من جستجو را از خود آغاز کرده ام و سفرم را کسی نخواهد ديد، به جز آنکه بايد ببيند که می بيند...

مسافر کوله اش بسيار سنگين بود و با احساسی سرشار از غرور به راه خود ادامه می داد...

هزار سال گذشت... هزار ساله پر از پيچ و تاب، هزار ساله پر از فراز و نشيب... عاقبت مسافر از سفر خود بازگشته بود. رنجور و نااميد، و افسوس که هيچ نشانه ای از خداوند نيافته بود. بی حاصل به مبداء حرکت خود بازگشته بود و در اين ميان غرورش را نيز گم کرده بود. آری! او به ابتدای مسير رسيده بود. محلی که سفر خود را از آنجا آغاز کرده بود. حال آن نهال، تبديل به درختی هزار ساله شده بود، بالا بلند و سر سبز در کنار جاده خودنمايی می کرد. مسافر دلشکسته در زير سايه درخت نشست تا لحظه ای بياسايد. مسافر، درخت را به ياد نمی آورد. اما درخت به نيکی او را می شناخت.

درخت با صدای پخته ای گفت: سلام مسافر! در کوله ات چه داری؟ مرا هم از آنچه داری بی نصيب مگذار...
مسافر آهی کشيد و گفت: ای درخت تنومند! بسيار شرمنده ام. کوله ام خالی است و در آن هيچ ندارم.

درخت در حالی که لبخندی از نشاط بر لب داشت گفت: چه خوب! بايد بسيار خرسند باشی! زمانی که هيچ چيزی نداری، همه چيز داری. آيا به ياد می آوری آن روزی که از کنار من عزم سفر کرده بودی؟ در حدود هزار ساله پيش؟ در آن زمان در کوله ات همه چيز داشتی که کمترين آن غرور بود و جاده آنرا از تو گرفت و حالا در کوله ات جا برای نور و عشق خداوند وجود دارد...

درخت با متانت، قدری از حقيقت را در کوله مسافر ريخت تا اينکه دست های مسافر از اشراق پر گرديد و چشم هايش از حيرت درخشيد...

مسافر گفت: ای وای بر من! من هزار سال راه پيمودم و هيچ نيافتم در حالی که تو به هيچ مکانی نرفته ای و اين همه يافته ای؟!

درخت با خضوع پاسخ داد: زيرا تو در جاده رفتی و من در خود. دوست قديمی من! هميشه به ياد داشته باش که پيمودن در خود بسيار دشوارتر از پيمودن جاده هاست...

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم خرداد 1385ساعت 20:46  توسط داریوش تصدیقی  | 


آیا شیطان وجود دارد؟
آیا خداوند شیطان را خلق کرده است؟
آیا خداوند هر چیزی را که وجود دارد، خلق کرده است؟!

استاد دانشگاه با این سوال ها، شاگردانش را به چالش ذهنی کشاند...

شاگردی با قاطعیت پاسخ داد: بلی استاد! او خلق کرده است...

استاد پرسید: آیا خداوند همه چیز را خلق کرده است؟!

و شاگرد مجددا با قاطعیت پاسخ داد: بله استاد! همینطور است...

استاد گفت: اگر خداوند خالق همه چیز است، پس او شیطان را نیز خلق کرده است و ما همگی به نیکی می دانیم که شیطان وجود دارد. لذا مطابق قانونی که می گوید کردار ما نمایانگر ذات ماست، لذا خداوند خود شیطان است...

شاگرد که پاسخی برای این گفته استاد نداشت، به آرامی نشست و پاسخی نداد...
استاد نیز با نگاهی سرشار از رضایت، به شاگردان کلاسش نگریست و با خود اندیشید که با زیرکی تمام توانسته است ثابت کند که عقیده به مذهب، افسانه و خرافه ای بیش نیست...

در این زمان، شاگرد دیگری از ته کلاس دستش را بلند کرد و پرسید: استاد! ببخشید! می توانم از شما سوالی بپرسم؟

استاد با نگاه تحقیر آمیزی رو به او کرد و گفت: البته پسرم!

شاگرد ایستاد و پرسید: استاد! آیا سرما وجود دارد؟

استاد پاسخ داد: این چه سوالی است! البته که وجود دارد. آیا تا کنون آنرا حس نکرده ای؟!

پس از پاسخ استاد، اکثر شاگردان کلاس به سوال همکلاسیشان خندیدند...

مرد جوان ادامه داد: استاد! واقعیت آن است که سرما وجود ندارد! مطابق قانون فیزیک، چیزی که به آن سرما اطلاق می شود، زمانی معنی دارد که گرما وجود نداشته باشد. دقت کنید! در صورتی می توان شیء و یا موجودی را مورد مطالعه و آزمایش قرار داد که انرژی داشته باشد یا آنکه ناقل آن بوده و بتواند آنرا انتقال دهد...
استاد! گرما پدیده ای است که باعث می شود شیء و یا موجودی آنرا انتقال دهد و یا آنرا داشته باشد. صفر مطلق به معنای نبود کامل گرماست. تمام مواد در این درجه، بدون حیات و بازده می شوند. پس در واقع، در این شرایط نمی توان گفت که سرما وجود دارد، بلکه در این دمای منفی ۴۶۰ درجه فارانهایت، هیچ گرمایی وجود ندارد!
واقعیت آن است که بشر، کلمه "سرما" را برای آنکه از عدم وجود گرما توصیفی داشته باشد، ابداع کرده است...
و اما یک سوال دیگر استاد! آیا تاریکی وجود دارد؟!

استاد این بار با احتیاط پاسخ داد: البته که وجود دارد!

شاگرد پاسخ گفت: استاد! شما دوباره اشتباه کردید! در واقع تاریکی هم وجود ندارد! تاریکی نیز در حقیقت به معنای عدم وجود نور است. نور چیزی است که می توان آنرا مطالعه و آزمایش کرد. اما تاریکی را نمی توان! در واقع همانطور که می دانید، با استفاده از قانون نیوتن می توان نور را به رنگهای مختلف شکست و طول موج هر رنگ را جداگانه مطالعه کرد. اما شما نمی توانید تاریکی را اندازه بگیرید! یک پرتو بسیار کوچک نور می تواند دنیایی از تاریکی را بشکافد و آنرا روشن سازد...
حال سوال این است که شما چطور می توانید تعیین کنید که در یک فضای به خصوص، چه میزان تاریکی وجود دارد؟! تنها کاری که می توانید انجام دهید آن است که میزان وجود نور را در آن فضا، اندازه گیری نمایید. در واقع تاریکی نیز واژه ای است که بشر برای توصیف زمانی که نور وجود ندارد بکار می برد...

سپس مرد جوان اضافه کرد: و اما سوال آخر. استاد!  آیا شیطان وجود دارد؟

این بار دیگر استاد از پاسخ خود زیاد مطمئن نبود! ولی برای تایید حرف های گذشته اش پاسخ داد: البته پسرم! همانطور که قبلا هم گفتم شیطان وجود دارد. ما او را هر روز می بینیم! شما هر روز می توانید نمود آنرا در رفتارهای غیر انسانی بشر، نسبت به همنوعان خود مشاهده کنید. او در جنایت ها و خشونت های بی شماری که در سراسر دنیا اتفاق می افتد، شرکت دارد. اینها همه نمایانگر هیچ چیزی به جز وجود شیطان نیست...

در انتها شاگرد باهوش بحث خود را اینگونه پایان داد: استاد عزیز! نکته مهم این است که شیطان نیز وجود ندارد! و یا حداقل آنگونه که شما تصور می کنید، وجود ندارد! وجود شیطان را نیز می توان به سادگی از عدم حضور خداوند، استنتاج کرد. به راستی که خداوند، شیطان را خلق نکرده است! وجود شیطان در درون انسانها، زمانی نمود می کند که عشق به خداوند، در قلب آنها از بین رفته باشد. به همین دلیل، انسان واژه ای به نام "شیطان" را زمانی ابداع کرد که در وجود شخص و یا اشخاصی، هیچ نشانه ای از عشق و محبت به خداوند نیافت...

نام آن مرد جوان: آلبرت انیشتن بود...

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم خرداد 1385ساعت 22:30  توسط داریوش تصدیقی  | 


من

وقتی که به دنيا می آيم، پوست بدنم سياه است
وقتی که بزرگتر می شوم، پوست بدنم سياه است
وقتی که جلوی آفتاب می روم، پوست بدنم سياه است
وقتی که می ترسم، پوست بدنم سياه است
وقتی که سردم می شود، پوست بدنم سياه است
وقتی که مريض می شوم، پوست بدنم سياه است
و وقتی که می ميرم، باز هم پوست بدنم سياه است...

و تو ای دوست سفيد پوست من!

وقتی که به دنيا می آيی، پوست بدنت صورتی است
وقتی که بزرگتر می شوی، پوست بدنت سفيد می شود!
وقتی که جلوی آفتاب می روی، پوست بدنت قرمز می شود!
وقتی که می ترسی، پوست بدنت زرد می شود!
وقتی که سردت می شود، پوست بدنت ارغوانی می شود!
وقتی که مريض می شوی، پوست بدنت سبز می شود!
و وقتی که می ميری، پوست بدنت خاکستری می شود...!

و من هرگز نفهميدم که چرا شما روشنفکران! ما را رنگين پوست می خوانيد؟!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1385ساعت 23:25  توسط داریوش تصدیقی  | 


در 15 سالگی آموختم كه مادران از همه بهتر می دانند و گاهی اوقات پدران هم.
در 20 سالگی ياد گرفتم كه كار خلاف فايده ای ندارد، حتی اگر با مهارت انجام شود.
در 25 سالگی دانستم كه يك نوزاد، مادر را از داشتن يك روز هشت ساعته و پدر را از داشتن يك شب هشت ساعته به سادگی محروم می سازد.
در 30 سالگی پی بردم كه قدرت، جاذبه مرد است و جاذبه، قدرت زن.
در 35 سالگی متوجه شدم كه آينده چيزی نيست كه انسان آنرا به ارث ببرد، بلكه چيزی است كه خود انسان آنرا می سازد.
در 40 سالگی آموختم كه رمز خوشبخت زيستن، در آن نيست كه كاری را كه دوست داريم انجام دهيم، بلكه در اين است كه كاری را كه انجام می دهيم دوست داشته باشيم.
در 45 سالگی ياد گرفتم كه 10 درصد از زندگی، مربوط به چيزهايی می شود كه برای انسان اتفاق می افتد و 90 درصد آن مربوط است كه چگونه نسبت به آن ۱۰ درصد واكنش نشان دهیم.
در 50 سالگی پی بردم كه كتاب بهترين دوست انسان است و پيروی كوركورانه از آن بدترين دشمن انسان خواهد بود.
در 55 سالگی پی بردم كه تصميمات كوچك را بايد با مغز گرفت و تصميمات بزرگ را با قلب.
در 60 سالگی متوجه شدم كه بدون عشق می توان ايثار كرد اما بدون ايثار هرگز نمی توان عشق ورزيد.
در 65 سالگی آموختم كه انسان برای لذت بردن از عمری دراز، بايد بعد از خوردن آنچه لازم است، آنچه را که میل دارد نیز بخورد.
در 70 سالگی ياد گرفتم كه در زندگی، در اختيار داشتن كارتهای خوب مهم نیست، بلكه خوب بازی كردن با كارتهای بد مهم است.
در 75 سالگی دانستم كه انسان تا وقتی فكر می كند نارس است و لذا به رشد و كمال خود ادامه می دهد، ولی به محض آنكه گمان كرد رسيده شده است، دچار آفت می شود.
در 80 سالگی پی بردم كه دوست داشتن و مورد محبت قرار گرفتن بزرگترين لذت دنيا است.

و در 85 سالگی دريافتم كه همانا زندگی زيباست...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1385ساعت 23:44  توسط داریوش تصدیقی  | 


جرات داشته باش و خودت باش. مهم نیست دیگران درباره تو، چگونه می اندیشند. مهم نیست دیگران به تو می خندند! و یا تو را از احترام خود محروم می کنند! مهم آن است که خودت باشی و خود را با توقعات، غفلتها و جهل های دیگران تطبیق ندهی.

شگفت آن است که تو از دیگران واهمه داری و دیگران از تو!
همه از هم می ترسند!

هیچ کس به خود و به دیگری اجازه نمی دهد که احساسات و عواطف و واقعیت های درونیش را بروز دهد و طبعا تقویت کند.

تو تنها مسوول خویشتن خود هستی. پس با خویشتن حقیقی ات خصومت مورز و خود را ویران مکن!

آیا می دانی بهای خود ویرانگری چیست؟! و آیا می دانی در ازای حبس خویشتن خویش و تظاهر به چیزی که نیستی، چه چیزی عایدت می شود؟!

حتی اگر دیگران تو را آدمی محترم و ارزشمند تلقی کنند، چیزی به ارزش های تو افزوده نمی شود. احترام آنها چیزی بر بصیرت تو نمی افزاید. باید همیشه بر این باور باشی که تو تنها به دنیا آمده ای، در درونت تنها زندگی می کنی و تنها خواهی مرد. لذا همه نظرها و احترام های مردم را خواهی گذاشت و از این دنیا خواهی رفت. در آن زمان تنها احساسات حقیقی تو و تجربه های حقیقی تو، با تو همراه خواهند بود و بدان و آگاه باش که مرگ هرگز نمی تواند صفا، شور و سرمستی تو را از تو بستاند. گنج واقعی و درونی تو، تنها چیزی است که از دستبرد مرگ و نیستی، مصون می ماند. آنچه را که مرگ و دیگران می توانند از تو بستانند، ارزش و اعتباری ندارد! به چیزهایی فکر کن که وقتی مرگ، بدن تو را ویران کرد، باز با تو بمانند و همراه تو باشند. پس قدر دارایی ها و ارزشهای حقیقی ات را بدان و هر لحظه به تقویت آنها همت گمار.

کسانی که واجد این دارایی ها و ارزشهای حقیقی و ذاتی اند، زنده اند و دیگران تنها تظاهر می کنند که زنده اند. پس برادر و خواهر من! جرات داشته باش و خودت باش...

در پناه حق باشید
داریوش تصدیقی

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1385ساعت 23:7  توسط داریوش تصدیقی  | 

 
خدا را شكر كه تمام شب صدای خرخر همسرم را می شنوم، اين يعنی او زنده و سالم در كنار من خوابیده است.

خدا را شكر كه فرزندم هميشه از شستن ظرفها شکایت می کند، اين يعنی او در خانه است و در خيابانها پرسه نمی زند.

خدا را شكر كه ماليات می پردازم، اين يعنی شغل و در آمدی دارم و بيكار نيستم.

خدا را شكر كه بايد ريخت و پاش های بعد از مهمانی را جمع كنم، اين يعنی در ميان دوستانم بوده ام.

خدا را شكر كه لباسهايم كمی برايم تنگ شده اند، اين يعنی غذای كافی برای خوردن دارم.

خدا را شكر كه در پايان روز از خستگی از پای می افتم، اين يعنی توان سخت كار كردن را دارم.

خدا را شكر كه بايد زمين را بشويم و پنجره ها را تميز كنم، اين يعنی من خانه و سرپناهی دارم.

خدا را شكر كه در جائی دور جای پارك پيدا كردم، اين يعنی هم توان راه رفتن دارم و هم اتومبيلی برای سوار در اختیار دارم.

خدا را شكر كه سرو صدای همسايه ها را می شنوم، اين يعنی من توانائی شنيدن دارم.

خدا را شكر كه اين همه شستنی و اتو كردنی دارم، اين يعنی من لباس برای پوشيدن دارم.

خدا را شكر كه هر روز صبح بايد با زنگ ساعت بيدار شوم، اين يعنی من هنوز زنده ام.

خدا را شكر كه گاهی اوقات بيمار می شوم، اين يعنی بياد آورم كه اغلب اوقات سالم هستم.

خدا را شكر كه خريد هدايای سال نو جيبم را خالی می كند، اين يعنی عزيزانی دارم كه می توانم برايشان هديه بخرم.

خدا را شكر... خدا را شكر... و خدا را صد هزار مرتبه شکر...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1385ساعت 21:49  توسط داریوش تصدیقی  | 


جلسه محاكمه عشق بود
و قاضی، عقل
و عشق محكوم به تبعيد به دورترين نقطه مغز شده بود، يعنی فراموشی!

قلب تقاضای عفو عشق را داشت
ولی همه اعضا با او مخالف بودند
قلب شروع كرد به طرفداری از عشق:

ای چشم! مگر تو نبودی كه هر روز آرزوی ديدنش را داشتی؟
و تو ای گوش! مگر تو نبودی كه هر دم در آرزوی شنيدن صدايش بودی؟
و شما ای پاها! مگر شماها نبوديد که هميشه آماده رفتن به سويش بوديد؟

پس حالا چرا اين چنين با او مخالف شده ايد؟!

همه اعضا روی برگرداندند و به نشانه اعتراض جلسه را ترك كردند...

تنها عقل و قلب در جلسه مادند
عقل گفت: ای قلب! ديدی همه از عشق بيزارند؟

ولی من در حیرتم كه چرا با وجود اینکه عشق بيشتر از همه تو را آزرده کرده است تو هنوز از او حمايت می کنی؟!

قلب ناليد و گفت كه من بدون وجود عشق ديگر نخواهم بود و تنها تكه گوشتی هستم بی خاصیت که هر ثانيه كار ثانيه قبلی را تكرار ميكند و فقط با عشق ميتوانم يك قلب واقعی باشم. پس من هميشه از او حمايت خواهم كرد حتی اگر نابود شوم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1385ساعت 21:37  توسط داریوش تصدیقی  | 


ای خدای بزرگ و مهربان

اگر از آن سو به تو روی می آورم که مرا از وجود جهنم نجات دهی و از شعله های آن مرا امان دهی، همان بهتر که در آن شعله ها مرا بسوزانی...

و اگر از آن سو به تو روی می آورم که مرا به بهشت برین فراخوانی و در آن جای دهی، همان بهتر که درهای بهشتت را به رویم بسته نگهداری...

ولی اگر تنها به خاطر خودت به سويت می آيم، ای خدای بزرگ و مهربان، مرا از خودت مران. چرا که تو گرانبهاترین دارایی من، در اين دنيا و در آخرت هستی.

پس بگذار تا ابد در کنارت جاودانه بمانم...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1385ساعت 20:56  توسط داریوش تصدیقی  | 


زندگی تکرار تفکر در حلقه حیات است
زندگی معمای وجود در تفکر بشر است
زندگی لطف اجباری اما شیرین خداوند است
زندگی آزمایشگاه صبر برای موجود کم طاقت است

پس

زندگی خالی است آنرا پر کن
زندگی درد است آنرا تحمل کن
زندگی دعا است آنرا مرتب بخوان
زندگی یک معما است آنرا حل کن
زندگی یک تجربه است آنرا مرور کن
زندگی یک مبارزه است آنرا قبول کن
زندگی یک سوال است آنرا جواب بده
زندگی یک هدیه است آنرا دریافت کن
زندگی یک معادله است آنرا موازنه کن
زندگی یک موفقیت است از آن لذت ببر
زندگی یک بازی است برنده و پیروز شو
زندگی یک مشکل است با آن روبرو شو
زندگی یک کشتی است با آن دریا نوردی کن
زندگی یک دوربین است سعی کن با صورت خندان و شاد با آن روبرو بشی

زندگی زیباست ای زیبا پسند
                                           زنده اندیشان به زیبایی رسند
آنقدر زیباست این بی بازگشت
                                           کز برایش می توان از جان گذشت...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1385ساعت 20:47  توسط داریوش تصدیقی  | 


درویشی به اشتباه فرشتگان! به جهنم فرستاده می شود. پس از اندک زمانی فریاد شیطان بلند می شود و رو به فرشتگان می کند و می گوید: به جمع جهنمیان، جاسوس می فرستید! از روزی که این آدم به جهنم آمده است به طور مداوم، در حال گفتگو و بحث است و جهنمیان را ارشاد و هدایت می کند و ...

حرف شیطان به گوش درویش می رسد، با لبخندی زیبا، رو به مردمان جهنمی می کند و می گوید:

با چنان عشقی زندگی کنید که حتی اگر بنابر تصادف، در دوزخ جهنم نیز گرفتار شدید، خود شیطان شما را به بهشت بازگرداند...

+ نوشته شده در  شنبه دوم اردیبهشت 1385ساعت 1:1  توسط داریوش تصدیقی  | 


به نام آنکه جان را فکرت آموخت
آغاز سخن...

با عرض سلام و تحیت

عزیزان و سروران گرامی، این وبلاگ را تنها برای درج نظرات، احساسات و خاطرات خود، ایجاد کرده ام و امیدوارم که بتوانم وقت مناسبی در به روز رسانی آن داشته باشم...

واقعیت آن است که من اصلا شاعر نیستم! و تاکنون حتی یک بیت شعر هم نگفته ام. به دلیل فشارهای روحی و روانی که چند تن از عزیزان در طی سالها بر من وارد کرده و می کنند، افکار و احساسات عجیبی، در شب اولین روز سال، خواب را از من ربود و مرا در چنان حال و هوایی قرار داد که در ساعت سه بامداد اقدام به سرودن شعری نمایم، که هر چند از دید صاحبان فن، قطعا دارای اشکالات فراوانی است! ولی شاید تنها نشانه ای باشد از عمق ظلمی که بر من روا شده است...

انشاءالله که نظرات و احساسات این حقیر در قالب شعر، خرافه ای بیش نباشد! و خداوندگار هستی مرا به راه راست هدایت کند:

گویمت سری ز دردی باتالم بی تمنا
                                                  زین اخوت کز ز خونش صد هزاران جنگ و دعوا

این چه خونی است بی اصالت بی مسمی
                                                  در درون این سه یار بی ترحم بی مدارا

هر یکی عصیانگری بر هر چه عهدی آوخا
                                                  عاقبت بر خود بیایند چون گرفتار بلا

دست هر یک بسته باید تا حدودی منتها
                                                  ورنه شاید سر زنند از تن، به حکمت بی صدا

سالک و پیرمغان و مدعی بر نی نوا
                                                  باطنن عفریته ای، هر چند به ظاهر با صفا

درد غم را گویمت ای ناجی ای مسترضی
                                                  کز ز ظلم این سه عابد دست هر کس بر دعا

ای خدای پاک و سبحان، ای منزه از هوا
                                                  شکر من را تو پذیرا، زین همه جور و جفا

چون منزه کرده ای روح و دل و جان مرا
                                                  با سه خار سالک و عابد، به ظاهر مدعا

هر که را گویی ز منطق مصطفی است!
                                                  چون به هر دم می زند قرآن سر نیزه هوا

ای خدا، ای یاور این بندگان پر خطا
                                                  تا به کی هر دم تحمل زین عذاب و زین قضا؟

گر گنه کردم مرا بخشش رواست!
                                                  من رهایی خواهمت زین عارفان بی خدا

خواهمت گویم ز صدق دل کلامی یا خدا
                                                  توبه کردم زانچه کردم بهر ایشان بی ریا

تذکر مهم: از تمامی دوستان و سروران گرامی تقاضا می کنم که با نظرات خود، مرا در تکمیل این وبلاگ یاری نمایید. در ضمن عاجزانه تقاضا دارم! که در هنگام نظردهی از نام هیچ شخص یا شرکتی که احتمالا این شعر مصداقی از آنهاست، استفاده نکنید.

در پناه حق باشید
ارادتمند شما
داریوش تصدیقی

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم فروردین 1385ساعت 4:0  توسط داریوش تصدیقی  |