من
وقتی که به دنيا می آيم، پوست بدنم سياه است
وقتی که بزرگتر می شوم، پوست بدنم سياه است
وقتی که جلوی آفتاب می روم، پوست بدنم سياه است
وقتی که می ترسم، پوست بدنم سياه است
وقتی که سردم می شود، پوست بدنم سياه است
وقتی که مريض می شوم، پوست بدنم سياه است
و وقتی که می ميرم، باز هم پوست بدنم سياه است...
و تو ای دوست سفيد پوست من!
وقتی که به دنيا می آيی، پوست بدنت صورتی است
وقتی که بزرگتر می شوی، پوست بدنت سفيد می شود!
وقتی که جلوی آفتاب می روی، پوست بدنت قرمز می شود!
وقتی که می ترسی، پوست بدنت زرد می شود!
وقتی که سردت می شود، پوست بدنت ارغوانی می شود!
وقتی که مريض می شوی، پوست بدنت سبز می شود!
و وقتی که می ميری، پوست بدنت خاکستری می شود...!
و من هرگز نفهميدم که چرا شما روشنفکران! ما را رنگين پوست می خوانيد؟!
در 15 سالگی آموختم كه مادران از همه بهتر می دانند و گاهی اوقات پدران هم.
در 20 سالگی ياد گرفتم كه كار خلاف فايده ای ندارد، حتی اگر با مهارت انجام شود.
در 25 سالگی دانستم كه يك نوزاد، مادر را از داشتن يك روز هشت ساعته و پدر را از داشتن يك شب هشت ساعته به سادگی محروم می سازد.
در 30 سالگی پی بردم كه قدرت، جاذبه مرد است و جاذبه، قدرت زن.
در 35 سالگی متوجه شدم كه آينده چيزی نيست كه انسان آنرا به ارث ببرد، بلكه چيزی است كه خود انسان آنرا می سازد.
در 40 سالگی آموختم كه رمز خوشبخت زيستن، در آن نيست كه كاری را كه دوست داريم انجام دهيم، بلكه در اين است كه كاری را كه انجام می دهيم دوست داشته باشيم.
در 45 سالگی ياد گرفتم كه 10 درصد از زندگی، مربوط به چيزهايی می شود كه برای انسان اتفاق می افتد و 90 درصد آن مربوط است كه چگونه نسبت به آن ۱۰ درصد واكنش نشان دهیم.
در 50 سالگی پی بردم كه كتاب بهترين دوست انسان است و پيروی كوركورانه از آن بدترين دشمن انسان خواهد بود.
در 55 سالگی پی بردم كه تصميمات كوچك را بايد با مغز گرفت و تصميمات بزرگ را با قلب.
در 60 سالگی متوجه شدم كه بدون عشق می توان ايثار كرد اما بدون ايثار هرگز نمی توان عشق ورزيد.
در 65 سالگی آموختم كه انسان برای لذت بردن از عمری دراز، بايد بعد از خوردن آنچه لازم است، آنچه را که میل دارد نیز بخورد.
در 70 سالگی ياد گرفتم كه در زندگی، در اختيار داشتن كارتهای خوب مهم نیست، بلكه خوب بازی كردن با كارتهای بد مهم است.
در 75 سالگی دانستم كه انسان تا وقتی فكر می كند نارس است و لذا به رشد و كمال خود ادامه می دهد، ولی به محض آنكه گمان كرد رسيده شده است، دچار آفت می شود.
در 80 سالگی پی بردم كه دوست داشتن و مورد محبت قرار گرفتن بزرگترين لذت دنيا است.
و در 85 سالگی دريافتم كه همانا زندگی زيباست...
جرات داشته باش و خودت باش. مهم نیست دیگران درباره تو، چگونه می اندیشند. مهم نیست دیگران به تو می خندند! و یا تو را از احترام خود محروم می کنند! مهم آن است که خودت باشی و خود را با توقعات، غفلتها و جهل های دیگران تطبیق ندهی.
شگفت آن است که تو از دیگران واهمه داری و دیگران از تو!
همه از هم می ترسند!
هیچ کس به خود و به دیگری اجازه نمی دهد که احساسات و عواطف و واقعیت های درونیش را بروز دهد و طبعا تقویت کند.
تو تنها مسوول خویشتن خود هستی. پس با خویشتن حقیقی ات خصومت مورز و خود را ویران مکن!
آیا می دانی بهای خود ویرانگری چیست؟! و آیا می دانی در ازای حبس خویشتن خویش و تظاهر به چیزی که نیستی، چه چیزی عایدت می شود؟!
حتی اگر دیگران تو را آدمی محترم و ارزشمند تلقی کنند، چیزی به ارزش های تو افزوده نمی شود. احترام آنها چیزی بر بصیرت تو نمی افزاید. باید همیشه بر این باور باشی که تو تنها به دنیا آمده ای، در درونت تنها زندگی می کنی و تنها خواهی مرد. لذا همه نظرها و احترام های مردم را خواهی گذاشت و از این دنیا خواهی رفت. در آن زمان تنها احساسات حقیقی تو و تجربه های حقیقی تو، با تو همراه خواهند بود و بدان و آگاه باش که مرگ هرگز نمی تواند صفا، شور و سرمستی تو را از تو بستاند. گنج واقعی و درونی تو، تنها چیزی است که از دستبرد مرگ و نیستی، مصون می ماند. آنچه را که مرگ و دیگران می توانند از تو بستانند، ارزش و اعتباری ندارد! به چیزهایی فکر کن که وقتی مرگ، بدن تو را ویران کرد، باز با تو بمانند و همراه تو باشند. پس قدر دارایی ها و ارزشهای حقیقی ات را بدان و هر لحظه به تقویت آنها همت گمار.
کسانی که واجد این دارایی ها و ارزشهای حقیقی و ذاتی اند، زنده اند و دیگران تنها تظاهر می کنند که زنده اند. پس برادر و خواهر من! جرات داشته باش و خودت باش...
در پناه حق باشید
داریوش تصدیقی
خدا را شكر كه تمام شب صدای خرخر همسرم را می شنوم، اين يعنی او زنده و سالم در كنار من خوابیده است.
خدا را شكر كه فرزندم هميشه از شستن ظرفها شکایت می کند، اين يعنی او در خانه است و در خيابانها پرسه نمی زند.
خدا را شكر كه ماليات می پردازم، اين يعنی شغل و در آمدی دارم و بيكار نيستم.
خدا را شكر كه بايد ريخت و پاش های بعد از مهمانی را جمع كنم، اين يعنی در ميان دوستانم بوده ام.
خدا را شكر كه لباسهايم كمی برايم تنگ شده اند، اين يعنی غذای كافی برای خوردن دارم.
خدا را شكر كه در پايان روز از خستگی از پای می افتم، اين يعنی توان سخت كار كردن را دارم.
خدا را شكر كه بايد زمين را بشويم و پنجره ها را تميز كنم، اين يعنی من خانه و سرپناهی دارم.
خدا را شكر كه در جائی دور جای پارك پيدا كردم، اين يعنی هم توان راه رفتن دارم و هم اتومبيلی برای سوار در اختیار دارم.
خدا را شكر كه سرو صدای همسايه ها را می شنوم، اين يعنی من توانائی شنيدن دارم.
خدا را شكر كه اين همه شستنی و اتو كردنی دارم، اين يعنی من لباس برای پوشيدن دارم.
خدا را شكر كه هر روز صبح بايد با زنگ ساعت بيدار شوم، اين يعنی من هنوز زنده ام.
خدا را شكر كه گاهی اوقات بيمار می شوم، اين يعنی بياد آورم كه اغلب اوقات سالم هستم.
خدا را شكر كه خريد هدايای سال نو جيبم را خالی می كند، اين يعنی عزيزانی دارم كه می توانم برايشان هديه بخرم.
خدا را شكر... خدا را شكر... و خدا را صد هزار مرتبه شکر...
جلسه محاكمه عشق بود
و قاضی، عقل
و عشق محكوم به تبعيد به دورترين نقطه مغز شده بود، يعنی فراموشی!
قلب تقاضای عفو عشق را داشت
ولی همه اعضا با او مخالف بودند
قلب شروع كرد به طرفداری از عشق:
ای چشم! مگر تو نبودی كه هر روز آرزوی ديدنش را داشتی؟
و تو ای گوش! مگر تو نبودی كه هر دم در آرزوی شنيدن صدايش بودی؟
و شما ای پاها! مگر شماها نبوديد که هميشه آماده رفتن به سويش بوديد؟
پس حالا چرا اين چنين با او مخالف شده ايد؟!
همه اعضا روی برگرداندند و به نشانه اعتراض جلسه را ترك كردند...
تنها عقل و قلب در جلسه مادند
عقل گفت: ای قلب! ديدی همه از عشق بيزارند؟
ولی من در حیرتم كه چرا با وجود اینکه عشق بيشتر از همه تو را آزرده کرده است تو هنوز از او حمايت می کنی؟!
قلب ناليد و گفت كه من بدون وجود عشق ديگر نخواهم بود و تنها تكه گوشتی هستم بی خاصیت که هر ثانيه كار ثانيه قبلی را تكرار ميكند و فقط با عشق ميتوانم يك قلب واقعی باشم. پس من هميشه از او حمايت خواهم كرد حتی اگر نابود شوم.
ای خدای بزرگ و مهربان
اگر از آن سو به تو روی می آورم که مرا از وجود جهنم نجات دهی و از شعله های آن مرا امان دهی، همان بهتر که در آن شعله ها مرا بسوزانی...
و اگر از آن سو به تو روی می آورم که مرا به بهشت برین فراخوانی و در آن جای دهی، همان بهتر که درهای بهشتت را به رویم بسته نگهداری...
ولی اگر تنها به خاطر خودت به سويت می آيم، ای خدای بزرگ و مهربان، مرا از خودت مران. چرا که تو گرانبهاترین دارایی من، در اين دنيا و در آخرت هستی.
پس بگذار تا ابد در کنارت جاودانه بمانم...
زندگی تکرار تفکر در حلقه حیات است
زندگی معمای وجود در تفکر بشر است
زندگی لطف اجباری اما شیرین خداوند است
زندگی آزمایشگاه صبر برای موجود کم طاقت است
پس
زندگی خالی است آنرا پر کن
زندگی درد است آنرا تحمل کن
زندگی دعا است آنرا مرتب بخوان
زندگی یک معما است آنرا حل کن
زندگی یک تجربه است آنرا مرور کن
زندگی یک مبارزه است آنرا قبول کن
زندگی یک سوال است آنرا جواب بده
زندگی یک هدیه است آنرا دریافت کن
زندگی یک معادله است آنرا موازنه کن
زندگی یک موفقیت است از آن لذت ببر
زندگی یک بازی است برنده و پیروز شو
زندگی یک مشکل است با آن روبرو شو
زندگی یک کشتی است با آن دریا نوردی کن
زندگی یک دوربین است سعی کن با صورت خندان و شاد با آن روبرو بشی
زندگی زیباست ای زیبا پسند
زنده اندیشان به زیبایی رسند
آنقدر زیباست این بی بازگشت
کز برایش می توان از جان گذشت...
درویشی به اشتباه فرشتگان! به جهنم فرستاده می شود. پس از اندک زمانی فریاد شیطان بلند می شود و رو به فرشتگان می کند و می گوید: به جمع جهنمیان، جاسوس می فرستید! از روزی که این آدم به جهنم آمده است به طور مداوم، در حال گفتگو و بحث است و جهنمیان را ارشاد و هدایت می کند و ...
حرف شیطان به گوش درویش می رسد، با لبخندی زیبا، رو به مردمان جهنمی می کند و می گوید:
با چنان عشقی زندگی کنید که حتی اگر بنابر تصادف، در دوزخ جهنم نیز گرفتار شدید، خود شیطان شما را به بهشت بازگرداند...