تبليغاتX
داریوش تصدیقی
نظرات، احساسات و خاطرات شخصی


کوله پشتی اش را برداشت و به راه افتاد. هدفش یافتن نشانه ای از خداوند بود و با خود می گفت: می روم و تا کوله ام را از نور و عشق خداوندی پر نکنم، بر نخواهم گشت...

در مسير با نهالی رنجور و کوچک برخورد کرد که در کنار جاده ايستاده بود. مسافر با خنده ای تمسخرآميز رو به نهال کرد و گفت: چه تلخ است در کنار جاده بودن و نرفتن...

و درخت به آرامی پاسخ گفت: ولی تلخ تر آن است که بروی و بی رهاورد بازگردی. ای کاش می دانستی که آنچه که در جستجوی آنی، همين جاست...

مسافر همچنان که از کنار نهال می گذشت با خود گفت: يک نهال از راه چه می داند؟ پاهايش در خاک بسته شده و هيچگاه لذت جستجو را نخواهد چشيد...

مسافر در حالی که از نهال دور می شد، جمله نهال را نشنيد که می گفت: اما من جستجو را از خود آغاز کرده ام و سفرم را کسی نخواهد ديد، به جز آنکه بايد ببيند که می بيند...

مسافر کوله اش بسيار سنگين بود و با احساسی سرشار از غرور به راه خود ادامه می داد...

هزار سال گذشت... هزار ساله پر از پيچ و تاب، هزار ساله پر از فراز و نشيب... عاقبت مسافر از سفر خود بازگشته بود. رنجور و نااميد، و افسوس که هيچ نشانه ای از خداوند نيافته بود. بی حاصل به مبداء حرکت خود بازگشته بود و در اين ميان غرورش را نيز گم کرده بود. آری! او به ابتدای مسير رسيده بود. محلی که سفر خود را از آنجا آغاز کرده بود. حال آن نهال، تبديل به درختی هزار ساله شده بود، بالا بلند و سر سبز در کنار جاده خودنمايی می کرد. مسافر دلشکسته در زير سايه درخت نشست تا لحظه ای بياسايد. مسافر، درخت را به ياد نمی آورد. اما درخت به نيکی او را می شناخت.

درخت با صدای پخته ای گفت: سلام مسافر! در کوله ات چه داری؟ مرا هم از آنچه داری بی نصيب مگذار...
مسافر آهی کشيد و گفت: ای درخت تنومند! بسيار شرمنده ام. کوله ام خالی است و در آن هيچ ندارم.

درخت در حالی که لبخندی از نشاط بر لب داشت گفت: چه خوب! بايد بسيار خرسند باشی! زمانی که هيچ چيزی نداری، همه چيز داری. آيا به ياد می آوری آن روزی که از کنار من عزم سفر کرده بودی؟ در حدود هزار ساله پيش؟ در آن زمان در کوله ات همه چيز داشتی که کمترين آن غرور بود و جاده آنرا از تو گرفت و حالا در کوله ات جا برای نور و عشق خداوند وجود دارد...

درخت با متانت، قدری از حقيقت را در کوله مسافر ريخت تا اينکه دست های مسافر از اشراق پر گرديد و چشم هايش از حيرت درخشيد...

مسافر گفت: ای وای بر من! من هزار سال راه پيمودم و هيچ نيافتم در حالی که تو به هيچ مکانی نرفته ای و اين همه يافته ای؟!

درخت با خضوع پاسخ داد: زيرا تو در جاده رفتی و من در خود. دوست قديمی من! هميشه به ياد داشته باش که پيمودن در خود بسيار دشوارتر از پيمودن جاده هاست...

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم خرداد 1385ساعت 20:46  توسط داریوش تصدیقی  | 


آیا شیطان وجود دارد؟
آیا خداوند شیطان را خلق کرده است؟
آیا خداوند هر چیزی را که وجود دارد، خلق کرده است؟!

استاد دانشگاه با این سوال ها، شاگردانش را به چالش ذهنی کشاند...

شاگردی با قاطعیت پاسخ داد: بلی استاد! او خلق کرده است...

استاد پرسید: آیا خداوند همه چیز را خلق کرده است؟!

و شاگرد مجددا با قاطعیت پاسخ داد: بله استاد! همینطور است...

استاد گفت: اگر خداوند خالق همه چیز است، پس او شیطان را نیز خلق کرده است و ما همگی به نیکی می دانیم که شیطان وجود دارد. لذا مطابق قانونی که می گوید کردار ما نمایانگر ذات ماست، لذا خداوند خود شیطان است...

شاگرد که پاسخی برای این گفته استاد نداشت، به آرامی نشست و پاسخی نداد...
استاد نیز با نگاهی سرشار از رضایت، به شاگردان کلاسش نگریست و با خود اندیشید که با زیرکی تمام توانسته است ثابت کند که عقیده به مذهب، افسانه و خرافه ای بیش نیست...

در این زمان، شاگرد دیگری از ته کلاس دستش را بلند کرد و پرسید: استاد! ببخشید! می توانم از شما سوالی بپرسم؟

استاد با نگاه تحقیر آمیزی رو به او کرد و گفت: البته پسرم!

شاگرد ایستاد و پرسید: استاد! آیا سرما وجود دارد؟

استاد پاسخ داد: این چه سوالی است! البته که وجود دارد. آیا تا کنون آنرا حس نکرده ای؟!

پس از پاسخ استاد، اکثر شاگردان کلاس به سوال همکلاسیشان خندیدند...

مرد جوان ادامه داد: استاد! واقعیت آن است که سرما وجود ندارد! مطابق قانون فیزیک، چیزی که به آن سرما اطلاق می شود، زمانی معنی دارد که گرما وجود نداشته باشد. دقت کنید! در صورتی می توان شیء و یا موجودی را مورد مطالعه و آزمایش قرار داد که انرژی داشته باشد یا آنکه ناقل آن بوده و بتواند آنرا انتقال دهد...
استاد! گرما پدیده ای است که باعث می شود شیء و یا موجودی آنرا انتقال دهد و یا آنرا داشته باشد. صفر مطلق به معنای نبود کامل گرماست. تمام مواد در این درجه، بدون حیات و بازده می شوند. پس در واقع، در این شرایط نمی توان گفت که سرما وجود دارد، بلکه در این دمای منفی ۴۶۰ درجه فارانهایت، هیچ گرمایی وجود ندارد!
واقعیت آن است که بشر، کلمه "سرما" را برای آنکه از عدم وجود گرما توصیفی داشته باشد، ابداع کرده است...
و اما یک سوال دیگر استاد! آیا تاریکی وجود دارد؟!

استاد این بار با احتیاط پاسخ داد: البته که وجود دارد!

شاگرد پاسخ گفت: استاد! شما دوباره اشتباه کردید! در واقع تاریکی هم وجود ندارد! تاریکی نیز در حقیقت به معنای عدم وجود نور است. نور چیزی است که می توان آنرا مطالعه و آزمایش کرد. اما تاریکی را نمی توان! در واقع همانطور که می دانید، با استفاده از قانون نیوتن می توان نور را به رنگهای مختلف شکست و طول موج هر رنگ را جداگانه مطالعه کرد. اما شما نمی توانید تاریکی را اندازه بگیرید! یک پرتو بسیار کوچک نور می تواند دنیایی از تاریکی را بشکافد و آنرا روشن سازد...
حال سوال این است که شما چطور می توانید تعیین کنید که در یک فضای به خصوص، چه میزان تاریکی وجود دارد؟! تنها کاری که می توانید انجام دهید آن است که میزان وجود نور را در آن فضا، اندازه گیری نمایید. در واقع تاریکی نیز واژه ای است که بشر برای توصیف زمانی که نور وجود ندارد بکار می برد...

سپس مرد جوان اضافه کرد: و اما سوال آخر. استاد!  آیا شیطان وجود دارد؟

این بار دیگر استاد از پاسخ خود زیاد مطمئن نبود! ولی برای تایید حرف های گذشته اش پاسخ داد: البته پسرم! همانطور که قبلا هم گفتم شیطان وجود دارد. ما او را هر روز می بینیم! شما هر روز می توانید نمود آنرا در رفتارهای غیر انسانی بشر، نسبت به همنوعان خود مشاهده کنید. او در جنایت ها و خشونت های بی شماری که در سراسر دنیا اتفاق می افتد، شرکت دارد. اینها همه نمایانگر هیچ چیزی به جز وجود شیطان نیست...

در انتها شاگرد باهوش بحث خود را اینگونه پایان داد: استاد عزیز! نکته مهم این است که شیطان نیز وجود ندارد! و یا حداقل آنگونه که شما تصور می کنید، وجود ندارد! وجود شیطان را نیز می توان به سادگی از عدم حضور خداوند، استنتاج کرد. به راستی که خداوند، شیطان را خلق نکرده است! وجود شیطان در درون انسانها، زمانی نمود می کند که عشق به خداوند، در قلب آنها از بین رفته باشد. به همین دلیل، انسان واژه ای به نام "شیطان" را زمانی ابداع کرد که در وجود شخص و یا اشخاصی، هیچ نشانه ای از عشق و محبت به خداوند نیافت...

نام آن مرد جوان: آلبرت انیشتن بود...

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم خرداد 1385ساعت 22:30  توسط داریوش تصدیقی  |