تبليغاتX
داریوش تصدیقی
نظرات، احساسات و خاطرات شخصی


مادری برای ديدن پسرش، به محل تحصيل او يعنی لندن رفته بود. او در آنجا متوجه شد که پسرش با دختری بنام سانی که بسيار جذاب بود، زندگی می کند. مادر وقتی که از اين موضوع مطلع شد خيلی ناراحت شد. از طرفی کاری هم از دستش بر نمی آمد. او به رابطه ميان آن دو ظنين شده بود و اين موضوع باعث کنجکاوی بيشتر او می شد.

پسر که فکر مادرش را خوانده بود، يک روز صبح به او گفت: من می دانم که شما چه فکری می کنيد، اما من به شما اطمينان می دهم که بين من و سانی هيچ رابطه ای وجود ندارد، من و سانی همکلاسی هستيم و فقط در يک خانه زندگی می کنيم...

حدود يک هفته بعد، سانی پيش پسر آمد و با خجالت پرسيد: از زمانی که مادرت اينجا را ترک کرده است، قندان نقره ای من گم شده است! آيا تو فکر نمی کنی که ممکن است او قندان را برداشته باشد؟

پسر در پاسخ گفت: خوب، من شک دارم، اما برای اطمينان به مادرم ايميل خواهم زد و از او خواهم پرسيد.

اينچنين بود که پسر ايميلی برای مادرش نوشت:

مادر عزيزم، من نمی گويم که شما قندان نقره ای سانی را از خانه من برداشته ايد و در ضمن نمی گويم که شما آن را برنداشته ايد، اما در هر صورت واقعيت اين است که قندان نقره ای او از وقتی که شما به شهر خود برگشته ايد، گم شده است...
با عشق، پسرت

روز بعد ، پسر يک ايميل با اين مضمون از مادرش دريافت کرد:

پسر عزيزم، من نمی گويم تو با سانی رابطه داری و در ضـــمن نمی گويم که تو با او رابطه نداری، اما در هر صورت واقعيت اين است که اگر او در تختخواب خودش می خوابيد، حتما تا الان قندان نقره ای را که من بر روی تختش قرار داده بودم را می يافت...
با عشق، مادرت

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم مرداد 1385ساعت 22:44  توسط داریوش تصدیقی  | 


خانمی از منزل‌ خارج‌ شد و در جلوی درب حياط با سه‌ پيرمرد برخورد کرد. زن‌ پرسيد‌: شماها را نمی شناسم‌ ولی‌ بايد گرسنه‌ باشيد، لطفا به‌ داخل‌ بياييد و چيزي‌ ميل کنيد.
پيرمردها‌ پرسيدند: آيا شوهرت ‌منزل‌ است‌؟
زن پاسخ داد: خير، سركار است‌.
آنها گفتند: پس ما نمی توانيم داخل‌ شويم‌.

بعد از ظهر كه‌ شوهر آن زن به‌ خانه‌ بازگشت، همسرش‌ تمام‌ ماجرا را برايش‌ تعريف‌ كرد...

مرد گفت‌: حالا برو و به‌ آنها بگو كه‌ من‌ در خانه‌ هستم‌ و آنها را دعوت‌ كن‌. سپس‌ زن‌ آنها را به‌ داخل‌ خانه‌ راهنمايی‌ كرد...
ولی‌ آنها گفتند: ما نمی ‌توانيم با هم‌ داخل‌ شويم‌.
زن‌ علت‌ را پرسيد و يكی‌ از آنها توضيح‌ داد كه‌: اسم‌ من‌ ثروت‌ است‌ و به‌ يكی‌ ديگر از دوستانش‌ اشاره‌ كرد و گفت‌ او موفقيت‌ و ديگری‌ عشق‌ است‌. حالا برو و مساله‌ را با همسرت‌ در ميان ‌بگذار و با هم تصميم‌ بگيريد که طالب‌ كداميك‌ از ما هستيد؟!

زن‌ ماجرا را براي‌ شوهرش‌ تعريف‌ كرد. شوهر كه‌ بسيار خوشحال‌ شده‌ بود با هيجان‌ گفت‌: بيا ثروت‌ را دعوت‌ كنيم‌ و منزلمان‌ را مملو از دارايی ‌نماييم‌.
اما زن‌ با او مخالفت‌ كرد و گفت‌: عزيزم‌ چرا موفقيت‌ را نپذيريم‌!
در اين‌ ميان‌ دخترشان‌ كه‌ تا اين ‌لحظه‌ شاهد گفت‌ و گوی‌ آنها بود گفت‌: بهتر نيست‌ عشق‌ را دعوت‌ كنيم‌ و منزلمان‌ را سرشار از عشق ‌كنيم‌؟
سپس‌ شوهر به‌ زن‌ نگاهی كرد و گفت‌: بيا به‌ حرف‌ دخترمان‌ گوش‌ دهيم‌، برو و عشق‌ را به‌ داخل دعوت‌ كن‌.

سپس‌ زن‌ نزد پيرمردها‌ رفت‌ و پرسيد كداميك‌ از شما عشق‌ هستيد؟ لطفا داخل‌ شويد و مهمان‌ ما باشيد. در اين‌ لحظه‌ عشق‌ برخاست‌ و قدم‌ زنان‌ به‌ طرف‌ خانه‌ راه‌ افتاد. سپس‌ آن‌ دو نفر هم‌ بلندشده‌ و وی را همراهی‌ كردند. زن‌ با تعجب‌ به‌ موفقيت‌ و ثروت‌ گفت‌: من‌ فقط عشق‌ را دعوت‌ كردم‌! در اين‌ بين‌ عشق‌ گفت‌: اگر شما ثروت‌ يا موفقيت‌ را دعوت‌ می كرديد دو نفر از ما مجبور بودند تا بيرون‌ در منتظر بمانند، اما زمانی‌ كه‌ شما عشق‌ را دعوت‌ كرديد، هر جا كه‌ من‌ بروم‌ آنها نيز همراه‌ من‌ می ‌آيند.

هر كجا عشق‌ باشد در آنجا ثروت‌ و موفقيت‌ نيز حضور دارند.

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم مرداد 1385ساعت 1:50  توسط داریوش تصدیقی  | 


یک روز کارمند پستی که به نامه هایی که آدرس نامعلوم دارند رسیدگی می کرد متوجه نا مه ای شد که روی پاکت آن با خطی لرزان نوشته شده بود نامه ای به خدا !
با خودش فکر کرد بهتر است نامه را باز کرده و بخواند.در نامه این طور نوشته شده بود :
خدای عزیزم بیوه زنی 83 ساله هستم که زندگی ام با حقوق نا چیز باز نشستگی می گذرد.دیروز یک نفر کیف مرا که صد دلار در آن بود دزدید.این تمام پولی بود که تا پایان ماه باید خرج می کردم.یکشنبه هفته دیگر عید است و من دو نفر از دوستانم را برای شام دعوت کرده ام. اما بدون آن پول چیزی نمی توانم بخرم. هیچ کس را هم ندارم تا از او پول قرض بگیرم.تو ای خدای مهربان تنها امید من هستی به من کمک کن...
 کارمند اداره پست خیلی تحت تاثیر قرار گرفت و نامه را به سایر همکارانش نشان داد.نتیجه این شد که همه آنها جیب خود را جستجو کردند و هر کدام چند دلاری روی میز گذاشتند.در پایان 96 دلار جمع شد و برای پیرزن فرستادند...
همه کارمندان اداره پست از اینکه توانسته بودند کار خوبی انجام دهند خوشحال بودند.عید به پایان رسید و چند روزی از این ماجرا گذشت.تا این که نامه دیگری از آن پیرزن به اداره پست رسیدکه روی آن نوشته شده بود: نامه ای به خدا !
همه کارمندان جمع شدند تا نامه را باز کرده و بخوانند. مضمون نامه چنین بود:
خدای عزیزم. چگونه می توانم از کاری که برایم انجام دادی تشکر کنم . با لطف تو توانستم شامی عالی برای دوستانم مهیا کرده وروز خوبی را با هم بگذرانیم. من به آنها گفتم که چه هدیه خوبی برایم فرستادی...

البته چهار دلار آن کم بود که مطمئنم کارمندان اداره پست آن را برداشته اند ...!!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم مرداد 1385ساعت 1:48  توسط داریوش تصدیقی  | 


پسركی از مادرش پرسيد: مادر! چرا گريه می كنی؟
مادر فرزندش را در آغوش گرفت و گفت: نمی دانم عزيزم، نمي دانم!

پسرك نزد پدرش رفت و گفت : پدر! چرا مادر هميشه گريه می كند؟
پدرش تنها دليلی كه به ذهنش می رسيد اين بود: پسرم! تمام زنها گریه می کنند، بدون هيچ دليلی!

پسرك متعجب شد. ولی هنوز از اينكه چرا زنها خيلی راحت به گريه می افتند، در شگفت بود...

پسرک يك بار در خواب ديد كه با خداوند گفتگو می كند. از خداوند پرسيد: خدايا! چرا زنها اين همه گريه می کنند؟
خداوند پاسخ داد: من زن را به شكل ويژه ای آفريده ام...
به شانه هایش قدرتی داده ام تا بتواند سنگينی بار زندگی را تحمل كند. به بدنش قدرتی داده ام تا بتواند درد زايمان را تحمل كند. به دستانش قدرتی داده ام كه حتی اگر تمام بستگانش، دست از كار بكشند،  او کماکان به كار خود ادامه می دهد. به او احساسی داده ام تا با تمام وجود به فرزندانش عشق بورزد، حتی اگر او را هزاران بار آزار دهند. به او قلبی داده ام تا همسرش را دوست بدارد و از خطاهای او بگذرد و همواره در كنار او بماند...
به او اشكی داده ام تا هرگاه خواست آنرا فرو ريزد. اين اشك را منحصرا برای او خلق كرده ام تا هرگاه نياز داشت، بتواند از آن استفاده نماید...

زيبايی يك زن را نباید در لباس، مو، يا اندامش جستجو کرد، بلکه زيبايی یک زن را بايد در چشمانش جست چرا که تنها راه ورود به قلبش، چشمانش می باشد.

در پناه حق باشید

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم مرداد 1385ساعت 0:57  توسط داریوش تصدیقی  |