تبليغاتX
داریوش تصدیقی
نظرات، احساسات و خاطرات شخصی

مرد مسنی به همراه پسر 25 ساله اش در قطار نشسته بود. در حالی که مسافران در صندلی های خود نشسته بودند، قطار شروع به حرکت کرد.
به محض شروع حرکت قطار، پسر 25 ساله که کنار پنجره نشسته بود، پر از شور و هيجان شد! دستش را از پنجره بيرون برد و در حالی که هوای در حال حرکت را با لذت لمس می کرد فریاد زد: "پدر نگاه کن! درختها حرکت می کنند!"
مرد مسن با لبخندی پر از مهر، هيجان پسرش را تحسين کرد...
کنار مرد جوان، زوج جوانی نشسته بودند که به طور نامحسوسی به حرفهای پدر و پسر گوش می دادند و از حرکات و صحبت های پسر جوان که مانند یک پسر بچه 5 ساله بود، متعجب شده بودند!
پس از مدتی دوباره پسر فرياد زد: "پدر نگاه کن! درياچه، حيوانات و ابرها هم حرکت می کنند!"
زوج جوان پسر را با دلسوزی نگاه می کردند...
ناگهان باران شروع به باريدن گرفت و چند قطره آن روی دست مرد جوان چکيد. او با لذت آن را لمس کرد و سپس چشمهايش را بست و دوباره فریاد زد: "پدر نگاه کن! باران روی دست های من چکه می کند!"
زوج جوان ديگر طاقت نياورند و از مرد مسن پرسيدند: "آقا ببخشيد! ‌چرا شما برای مداوای پسرتان به پزشک مراجعه نمی کنيد؟"
مرد مسن با لبخند پاسخ داد: "ما در حال حاضر از بيمارستان باز می گرديم... امروز پسر من، برای اولين بار در زندگی می تواند ببيند!"

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم شهریور 1388ساعت 23:30  توسط داریوش تصدیقی  |