به نام آنکه جان را فکرت آموخت
آغاز سخن...
با عرض سلام و تحیت
عزیزان و سروران گرامی، این وبلاگ را تنها برای درج نظرات، احساسات و خاطرات خود، ایجاد کرده ام و امیدوارم که بتوانم وقت مناسبی در به روز رسانی آن داشته باشم...
واقعیت آن است که من اصلا شاعر نیستم! و تاکنون حتی یک بیت شعر هم نگفته ام. به دلیل فشارهای روحی و روانی که چند تن از عزیزان در طی سالها بر من وارد کرده و می کنند، افکار و احساسات عجیبی، در شب اولین روز سال، خواب را از من ربود و مرا در چنان حال و هوایی قرار داد که در ساعت سه بامداد اقدام به سرودن شعری نمایم، که هر چند از دید صاحبان فن، قطعا دارای اشکالات فراوانی است! ولی شاید تنها نشانه ای باشد از عمق ظلمی که بر من روا شده است...
انشاءالله که نظرات و احساسات این حقیر در قالب شعر، خرافه ای بیش نباشد! و خداوندگار هستی مرا به راه راست هدایت کند:
گویمت سری ز دردی باتالم بی تمنا
زین اخوت کز ز خونش صد هزاران جنگ و دعوا
این چه خونی است بی اصالت بی مسمی
در درون این سه یار بی ترحم بی مدارا
هر یکی عصیانگری بر هر چه عهدی آوخا
عاقبت بر خود بیایند چون گرفتار بلا
دست هر یک بسته باید تا حدودی منتها
ورنه شاید سر زنند از تن، به حکمت بی صدا
سالک و پیرمغان و مدعی بر نی نوا
باطنن عفریته ای، هر چند به ظاهر با صفا
درد غم را گویمت ای ناجی ای مسترضی
کز ز ظلم این سه عابد دست هر کس بر دعا
ای خدای پاک و سبحان، ای منزه از هوا
شکر من را تو پذیرا، زین همه جور و جفا
چون منزه کرده ای روح و دل و جان مرا
با سه خار سالک و عابد، به ظاهر مدعا
هر که را گویی ز منطق مصطفی است!
چون به هر دم می زند قرآن سر نیزه هوا
ای خدا، ای یاور این بندگان پر خطا
تا به کی هر دم تحمل زین عذاب و زین قضا؟
گر گنه کردم مرا بخشش رواست!
من رهایی خواهمت زین عارفان بی خدا
خواهمت گویم ز صدق دل کلامی یا خدا
توبه کردم زانچه کردم بهر ایشان بی ریا
تذکر مهم: از تمامی دوستان و سروران گرامی تقاضا می کنم که با نظرات خود، مرا در تکمیل این وبلاگ یاری نمایید. در ضمن عاجزانه تقاضا دارم! که در هنگام نظردهی از نام هیچ شخص یا شرکتی که احتمالا این شعر مصداقی از آنهاست، استفاده نکنید.
در پناه حق باشید
ارادتمند شما
داریوش تصدیقی