تبليغاتX
داریوش تصدیقی - به این داستان توجهی نکنيد! فقط سعی کنيد که همیشه جوانمرد باشيد
نظرات، احساسات و خاطرات شخصی

روزی روزگاری در زمانهای دور، جوانمردی از صحرایی بی آب و علف می گذشت. در راه مردی را ديد، زار و رنجور، بی آب و طعام. از روی مردانگی مسيرش را به سمت وی چرخاند و از روی انصاف بر بالين وی خيمه زد. وی را چند صباحی آب داد و نان و هر آنچه را که در توشه داشت، بی ريا و به عدل با وی تقسيم نمود.

پس از آنکه آن مرد رنجور به خود آمد و رنگی بر رخسارش هويدا گرديد، جوانمرد به وی گفت که ديگر وقت رفتن است و فردا سحرگاه، عزم خود را برای ادامه مسير و قسمت خويش، جزم خواهد نمود.

فردای آن روز، وقتی که جوانمرد از خواب ناز برخواست، خود را تنها و بی آذوقه دید! به اطراف خود نگاهی کرد و هيچ نيافت. در افق جسمی توجهش را جلب نمود، مرد و شترش را ديد که از ديدگانش دور می شدند. سراسيمه به سمت آنها شتافت و از دور فرياد برمی آورد. مرد سوار بر مرکب، با نگاهی پر از غرور و نگاهی سر مست، خرامان خرامان، خود را از روی زين به سمت مرد جوانمرد چرخاند و با صدايی پر طنين گفت: ای مرد! اين آذوقه و اين مرکب تنها برای يک نفر کفايت می کند و چه کسی شايسته تر از من؟ پس ما را ديگر با هم کاری نيست!

جوانمرد که به دليل دوندگی زياد، نفس نفس می زد و ديگر رنگی در چهره اش نبود، با نگرانی فرياد برآورد که: ای مرد! تلاش من نه برای نجات است، بلکه می خواهم تنها از تو تقاضايی کنم:

از تو می خواهم که اين داستان را هيچگاه، در هيچ مکان و شرايطی و برای هيچ احدی تعريف نکنی، که اگر چنين کنی! رسم جوانمردی و مروت از جهان رخت بر خواهد بست...

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم مهر 1385ساعت 23:48  توسط داریوش تصدیقی  |