<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>داریوش تصدیقی</title>
<link>http://dariushtasdighi.blogfa.com/</link>
<description>نظرات، احساسات و خاطرات شخصی</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Sun, 13 Sep 2009 19:59:49 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>شايد خيلی وقت ها، حقيقت همان واقعيت نباشد!</title>
<link>http://dariushtasdighi.blogfa.com/post-30.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;مرد مسنی به همراه پسر 25 ساله اش در قطار نشسته بود. در حالی که مسافران در صندلی های خود نشسته بودند، قطار شروع به حرکت کرد.&lt;BR&gt;به محض شروع حرکت قطار، پسر 25 ساله که کنار پنجره نشسته بود، پر از شور و هيجان شد! دستش را از پنجره بيرون برد و در حالی که هوای در حال حرکت را با لذت لمس می کرد فریاد زد: &quot;پدر نگاه کن! درختها حرکت می کنند!&quot;&lt;BR&gt;مرد مسن با لبخندی پر از مهر، هيجان پسرش را تحسين کرد...&lt;BR&gt;کنار مرد جوان، زوج جوانی نشسته بودند که به طور نامحسوسی به حرفهای پدر و پسر گوش می دادند و از حرکات و صحبت های پسر جوان که مانند یک پسر بچه 5 ساله بود، متعجب شده بودند!&lt;BR&gt;پس از مدتی دوباره پسر فرياد زد: &quot;پدر نگاه کن! درياچه، حيوانات و ابرها هم حرکت می کنند!&quot;&lt;BR&gt;زوج جوان پسر را با دلسوزی نگاه می کردند...&lt;BR&gt;ناگهان باران شروع به باريدن گرفت و چند قطره آن روی دست مرد جوان چکيد. او با لذت آن را لمس کرد و سپس چشمهايش را بست و دوباره فریاد زد: &quot;پدر نگاه کن! باران روی دست های من چکه می کند!&quot;&lt;BR&gt;زوج جوان ديگر طاقت نياورند و از مرد مسن پرسيدند: &quot;آقا ببخشيد! ‌چرا شما برای مداوای پسرتان به پزشک مراجعه نمی کنيد؟&quot;&lt;BR&gt;&lt;FONT color=#ffff00&gt;مرد مسن با لبخند پاسخ داد: &quot;ما در حال حاضر از بيمارستان باز می گرديم... امروز پسر من، برای اولين بار در زندگی می تواند ببيند!&quot;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 13 Sep 2009 19:59:49 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=dariushtasdighi&amp;postid=30</comments>
<dc:creator>dariushtasdighi</dc:creator>
<guid>http://dariushtasdighi.blogfa.com/post-30.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>مناجات گنجشک با خداوند</title>
<link>http://dariushtasdighi.blogfa.com/post-29.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;گنجشک با خداوند قهر کرده بود! روزها می گذشت و گنجشگ با خدا هيچ نمی گفت. فرشتگان سراغش را از خداوند می گرفتند و خداوند هربار به فرشتگان می فرمود: او روزی خواهد آمد... من تنها گوشی هستم که غصه هايش را می شنود و يگانه قلبی هستم که دردهايش را در خود نگاه می دارد....&lt;BR&gt;زمان همچنان سپری می شد... تا اينکه سرانجام گنجشک بر روی شاخه درختی نشست. فرشتگان چشم به لب هايش دوختند، گنجشک هيچ سخنی نمی گفت، تا آنکه خداوند لب به سخن گشود: با من حرف بزن از آنچه در دلت سنگينی می کند...&lt;BR&gt;گنجشک گفت: من لانه کوچکی داشتم، آرامگاه خستگی ها و سرپناه تنهاييم بود... تو همان را هم از من گرفتی. اين طوفان بی موقع چه بود که برايم نازل کردی!؟ چه می خواستی!؟ لانه محقرم کجای دنيای تو را اشغال کرده بود!؟...&lt;BR&gt;سنگينی بغضی، راه کلامش را بست...&lt;BR&gt;سکوتی در عرش طنين انداخت و فرشتگان همه سر به زير انداختند...&lt;BR&gt;خداوند فرمود: ای گنجشک! ماری در راه لانه ات کمين کرده بود... باد را فرمودم تا لانه ات را واژگون نمايد و  اينچنين بود که تو را از کمين مار رهانيدم...&lt;BR&gt;در آن زمان، گنجشک خیره به گوشه ای می نگريست...&lt;BR&gt;پس از آن خداوند فرمود: و چه بسیار بلاها که به واسطه محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به دشمنی ام برخاستی...&lt;BR&gt;اشک در ديدگان گنجشک جمع شده بود، تا اينکه ناگاه چيزی در درونش فرو ريخت... و های های گريه هايش ملکوت خداوند را پر نمود...&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#ffff00&gt;در هر عذابی حکمتی نهفته است، ناشکر و ناسپاس نباشيد...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 22 Jul 2009 23:11:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=dariushtasdighi&amp;postid=29</comments>
<dc:creator>dariushtasdighi</dc:creator>
<guid>http://dariushtasdighi.blogfa.com/post-29.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>تفاوت پدران و پسران!</title>
<link>http://dariushtasdighi.blogfa.com/post-28.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;مردی ۸۵ ساله با پسر تحصيل کرده ۴۵ ساله اش روی مبل خانه خود نشسته بودند...&lt;BR&gt;ناگهان کلاغی كنار پنجره‌شان نشست. پدر از فرزندش پرسيد: پسرم، اين چيه؟ پسر پاسخ داد: کلاغ!&lt;BR&gt;پس از چند دقيقه دوباره از فرزندش پرسيد اين چيه؟ پسر گفت: پدر! من که همين الان به شما گفتم، کلاغه، کلاغ!&lt;BR&gt;بعد از مدت کوتاهی پيرمرد برای سومين بار پرسيد: پسرم! اين چيه؟&lt;BR&gt;عصبانيت در چهره پسرش موج ميزد و با همان حالت چهره پاسخ داد: پدر يک چيز را که صد دفعه سوال نمی کنن! عرض کردم کلاغه کلاغ!&lt;BR&gt;پدر لبخندی زد و به اتاقش رفت و پس از مدتی با دفتر خاطرات قديمی اش بازگشت.&lt;BR&gt;صفحه ای را باز کرد و از پسرش خواست تا آن را بخواند.&lt;BR&gt;در آن صفحه اين طور نوشته شده بود:&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;... امروز پسر کوچکم ۳ سال دارد  و روی مبل خانه نشسته است. هنگامی که کلاغی روی پنجره نشست، پسرم درست ۲۳ مرتبه نام آنرا از من پرسيد و من نيز ۲۳ بار به او پاسخ دادم. هر بار که او آن سوال را از من می کرد، من نيز با لبخندی دوستانه پاسخش را می دادم و عاشقانه او را در آغوش می کشيدم...&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#ffff00&gt;به پدر و مادر خود احسان کنيد...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 16 May 2009 10:17:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=dariushtasdighi&amp;postid=28</comments>
<dc:creator>dariushtasdighi</dc:creator>
<guid>http://dariushtasdighi.blogfa.com/post-28.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>خدايا! چرا من؟</title>
<link>http://dariushtasdighi.blogfa.com/post-27.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#ffff00&gt;آرتور اشی&lt;/FONT&gt; (Arthur Ashe) قهرمان افسانه ای تنيس ويمبلدون به خاطر خون آلوده ای که در جريان يک عمل جراحی در سال 1983 دريافت کرد، به بيماری ايدز مبتلا شد و در بستر بيماری افتاد.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;وی از سراسر دنيا نامه های زيادی دريافت نمود. يکی از طرفدارانش نوشته بود: چرا خدا تو را برای چنين بيماری دردناکی انتخاب کرده است؟&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;آرتور در پاسخ نوشت:&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;در دنيا، 50 ميليون کودک بازی تنيس را آغاز می کنند. 5 ميليون نفر ياد می گيرند که چگونه تنيس بازی کنند. 500 هزار نفر تنيس را در سطح حرفه ای ياد می گيرند. 50 هزار نفر پا به مسابقات بين شهری می گذارند. 500 نفر به مسابقات کشوری می رسند. 50 نفر به مسابقات ويمبلدون راه پيدا می کنند و تنها 4 نفر به نيمه نهايی می رسند و فقط 2 نفر به فينال ... و در آن هنگام که جام قهرمانی را روی دستانم گرفته بودم، &lt;FONT color=#ffff00&gt;هرگز نگفتم که خدايا! چرا من؟&lt;/FONT&gt; و امروز هم که از اين بيماری رنج می برم، نيز &lt;FONT color=#ffff00&gt;هرگز نمی گويم، خدايا! چرا من؟&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 20 Dec 2008 13:56:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=dariushtasdighi&amp;postid=27</comments>
<dc:creator>dariushtasdighi</dc:creator>
<guid>http://dariushtasdighi.blogfa.com/post-27.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>حقيقت و دروغ</title>
<link>http://dariushtasdighi.blogfa.com/post-26.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;روزی دروغ به حقيقت گفت: آيا ميل داری با هم به دريا برويم و شنا کنيم؟&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;حقيقت ساده لوح، گول خورد و&amp;nbsp;پيشنهاد دروغ را پذيرفت...&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;آن دو با هم به کنار ساحل رفتند. وقتی که به ساحل رسيدند، حقيقت لباس هايش رو درآورد و مشغول شنا شد...&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;آنگاه دروغ حيله گر لباس های حقيقت را پوشيد و از آنجا گريخت...&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#ffff00&gt;از آن پس هميشه حقيقت عريان و زشت به نظر می رسد و دروغ در لباس حقيقت با ظاهری آراسته خودنمايی می کند.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 02 Feb 2007 16:45:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=dariushtasdighi&amp;postid=26</comments>
<dc:creator>dariushtasdighi</dc:creator>
<guid>http://dariushtasdighi.blogfa.com/post-26.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>سخنان دلنشین - نسخه 1.4</title>
<link>http://dariushtasdighi.blogfa.com/post-21.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;از خداوند پرسيدم: خدايا! چطور می توان بهتر زندگی کرد؟ خداوند جوب داد: گذشته ات را بدون هيچ تاسفی بپذير، با اعتماد به نفس زمان حال را بگذران و بدون ترس برای آينده آماده شو. ايمان را نگهدار و ترس را به گوشه ای انداز. شک هايت را باور نکن و هيچگاه به باورهايت شک نکن. زندگی شگفت انگيز است فقط اگر بدانيد که چطور بايد زندگی کرد.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;
&lt;HR&gt;

&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;در عجبم از مردمی که خود زير شلاق ظلم و ستم زندگی می کنند و بر حسينی می گريند که آزادانه زيست و آزادانه به شهادت رسيد. (دکتر علی شريعتی)&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;
&lt;HR&gt;

&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;BR&gt;خدايا! خداوندا&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;به من،&lt;BR&gt;شهامتی عطا فرما، تا آنچه را که نمی توانم تغيير دهم، بپذيرم.&lt;BR&gt;و توانی عطا فرما تا آنچه را که می توانم تغيير دهم.&lt;BR&gt;و خردی عنايت فرما که تفاوت اين دو را درک نمايم...&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;
&lt;DIV align=justify&gt;
&lt;HR&gt;
&lt;/DIV&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;ديگران را ببخش، نه به اين علت كه آنها لياقت بخشش تو را دارند، بلکه به اين علت كه تو لياقت آن را داری كه آرامش داشته باشی...&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;
&lt;DIV align=justify&gt;
&lt;HR&gt;
&lt;/DIV&gt;
&lt;P align=justify&gt;در نگاه کسی که از پرواز هيچ نمی داند، هر چه بيشتر اوج بگيری، کوچکتر خواهی شد...&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;
&lt;DIV align=justify&gt;
&lt;HR&gt;
&lt;/DIV&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;از عارفی بزرگوار پرسيدند: آدم و ابليس هر دو در بهشت گناه کردند... چه شد که آدم بخشوده شد و ابليس ملعون شد؟&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;عارف فرمود: گناه آدم از شهوت بود و گناه ابليس از تکبر بود...&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#ffff00&gt;چرا که در نزد خداوند، تکبر، گناهی نابخشودنی است&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;
&lt;DIV align=justify&gt;
&lt;HR&gt;
&lt;/DIV&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; یادمان باشد از امروز خطائی نکنیم&lt;BR&gt;     گرچه در خود شکستیم، صدایی نکنیم&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;یادمان باشد اگر خاطرمان تنها ماند&lt;BR&gt;     طلب عشق ز هر بی سر و پایی نکنیم&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;
&lt;DIV align=justify&gt;
&lt;HR&gt;
&lt;/DIV&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;من از روئیدن خس بر سر دیوار دانستم که ناکس کس نمی گردد از این بالانشینی ها&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;
&lt;DIV align=justify&gt;
&lt;HR&gt;
&lt;/DIV&gt;
&lt;P align=justify&gt;دستانم بوی گل می داد...&lt;BR&gt;     مرا به جرم گل چيدن گرفتند و محاکمه کردند!&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;ولی افسوس که هيچ کس با خود فکر نکرد شايد من گلی کاشته باشم...&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;
&lt;DIV align=justify&gt;
&lt;HR&gt;
&lt;/DIV&gt;</description>
<pubDate>Thu, 01 Feb 2007 19:17:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=dariushtasdighi&amp;postid=21</comments>
<dc:creator>dariushtasdighi</dc:creator>
<guid>http://dariushtasdighi.blogfa.com/post-21.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>جهان سوم!</title>
<link>http://dariushtasdighi.blogfa.com/post-25.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;... در آخر ساعت درس، يک دانشجوی دوره دکترای نروژی، سوالی مطرح کرد: استاد! شما که از جهان سوم آمده ايد، لطفا بفرماييد جهان سوم چگونه جايی است؟&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;فقط چند دقيقه به اتمام کلاس مانده بود. من در جواب وی، مطلبی را فی البداهه گفتم که از آن پس، روز به روز بيشتر به آن اعتقاد پیدا کردم.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;به آن دانشجو گفتم:&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#ffff00&gt;جهان سوم، جايی است که در آن هر کس که بخواهد مملکتش را آباد کند، خانه اش ويران می شود و هر کس که بخواهد خانه اش را آباد کند، در تخريب مملکتش خواهد کوشيد!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;پرفسور محمد حسابی&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 07 Dec 2006 19:03:40 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=dariushtasdighi&amp;postid=25</comments>
<dc:creator>dariushtasdighi</dc:creator>
<guid>http://dariushtasdighi.blogfa.com/post-25.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>به این داستان توجهی نکنيد! فقط سعی کنيد که همیشه جوانمرد باشيد</title>
<link>http://dariushtasdighi.blogfa.com/post-24.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;روزی روزگاری در زمانهای دور، جوانمردی از صحرایی بی آب و علف می گذشت. در راه مردی را ديد، زار و رنجور، بی آب و طعام. از روی مردانگی مسيرش را به سمت وی&amp;nbsp;چرخاند و از روی انصاف بر بالين وی خيمه زد. وی را چند صباحی آب داد و نان و هر آنچه را که در توشه داشت، بی ريا و به عدل با وی تقسيم نمود.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;پس از آنکه آن مرد رنجور به خود آمد و رنگی بر رخسارش هويدا گرديد، جوانمرد به وی گفت که ديگر وقت رفتن است و فردا سحرگاه، عزم خود را برای ادامه مسير و قسمت خويش، جزم خواهد نمود.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;فردای آن روز، وقتی که جوانمرد از خواب ناز برخواست، خود را تنها و بی آذوقه دید! به اطراف خود نگاهی کرد و هيچ نيافت. در افق جسمی توجهش را جلب نمود، مرد و شترش را ديد که از ديدگانش دور می شدند. سراسيمه به سمت آنها شتافت و از دور فرياد برمی آورد. مرد سوار بر مرکب، با نگاهی پر از غرور و نگاهی سر مست، خرامان خرامان، خود را&amp;nbsp;از روی زين به سمت مرد جوانمرد چرخاند و با صدايی پر طنين گفت: ای مرد! اين آذوقه و اين مرکب تنها&amp;nbsp;برای يک نفر&amp;nbsp;کفايت می کند&amp;nbsp;و چه کسی شايسته تر از من؟ پس ما را ديگر با هم کاری نيست!&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;جوانمرد که به دليل دوندگی زياد، نفس نفس می زد و ديگر رنگی در چهره اش نبود،&amp;nbsp;با نگرانی فرياد برآورد که: ای مرد! تلاش من نه برای نجات است، بلکه می خواهم تنها از تو تقاضايی کنم:&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#ffff00&gt;از تو می خواهم که اين داستان را هيچگاه، در هيچ مکان و شرايطی و برای هيچ احدی تعريف نکنی، که اگر چنين کنی! رسم جوانمردی و مروت از جهان رخت بر خواهد بست...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&amp;nbsp;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 21 Oct 2006 20:17:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=dariushtasdighi&amp;postid=24</comments>
<dc:creator>dariushtasdighi</dc:creator>
<guid>http://dariushtasdighi.blogfa.com/post-24.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>نامه آبراهام لينکلن به آموزگار فرزندش</title>
<link>http://dariushtasdighi.blogfa.com/post-23.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;&lt;BR&gt;به فرزندم بياموزيد در مدرسه بهتر است مردود شود، اما با تقلب به قبولی نرسد.&lt;BR&gt;ارزش های زندگی را به او ياد دهيد و به او&amp;nbsp;بياموزيد كه در اوج اندوه، تبسّم كند.&lt;BR&gt;به او بياموزيد كه در اشك ريختن خجالتی وجود ندارد.&lt;BR&gt;به او بياموزيد كه می تواند برای فكر و شعورش مبلغی تعيين كند،&amp;nbsp;اما قيمت گذاری برای دلش بی معناست.&lt;BR&gt;اگر می توانيد نقش مهم كتاب را در زندگی اش آموزش دهيد.&lt;BR&gt;در&amp;nbsp;امر تدريس به فرزندم، ملايمت به خرج دهيد، اما از او يک ناز پرورده نسازيد.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;می دانم که توقع زيادی است، ولی سعی کنيد که درخواست های مرا برآورده نماييد.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&amp;nbsp;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 15 Sep 2006 19:38:51 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=dariushtasdighi&amp;postid=23</comments>
<dc:creator>dariushtasdighi</dc:creator>
<guid>http://dariushtasdighi.blogfa.com/post-23.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>هرگز به مادران خود دروغ نگوييد چرا که حس آنها هيچگاه اشتباه نمی کند!</title>
<link>http://dariushtasdighi.blogfa.com/post-20.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;&lt;BR&gt;مادری&amp;nbsp;برای ديدن پسرش،&amp;nbsp;به محل تحصيل او يعنی لندن&amp;nbsp;رفته بود. او در آنجا متوجه شد که پسرش با&amp;nbsp;دختری بنام&amp;nbsp;سانی که بسيار&amp;nbsp;جذاب بود، زندگی می کند. مادر وقتی که از اين موضوع مطلع شد خيلی ناراحت شد. از طرفی کاری هم از&amp;nbsp;دستش بر نمی آمد. او به رابطه ميان آن دو ظنين شده بود و اين موضوع باعث کنجکاوی بيشتر او می شد.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;پسر که فکر مادرش را خوانده بود، يک روز صبح به&amp;nbsp;او&amp;nbsp;گفت: من می دانم که شما چه فکری می کنيد، اما من به شما اطمينان می دهم که بين من و سانی هيچ رابطه&amp;nbsp;ای وجود ندارد، من و سانی&amp;nbsp;همکلاسی هستيم&amp;nbsp;و فقط&amp;nbsp;در يک خانه&amp;nbsp;زندگی می کنيم...&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;حدود يک هفته بعد،&amp;nbsp;سانی پيش&amp;nbsp;پسر آمد و با خجالت پرسيد: از&amp;nbsp;زمانی که مادرت اينجا را ترک کرده است، قندان نقره ای&amp;nbsp;من گم شده است! آيا تو فکر نمی کنی که ممکن است او قندان را برداشته باشد؟&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;پسر در پاسخ گفت: خوب، من شک دارم، اما برای اطمينان به&amp;nbsp;مادرم ايميل خواهم زد و از او خواهم پرسيد.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;اينچنين بود که پسر ايميلی برای مادرش نوشت:&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;مادر عزيزم، من نمی گويم که شما قندان نقره ای سانی را از خانه من برداشته ايد&amp;nbsp;و در ضمن نمی گويم که شما آن را برنداشته ايد، اما در هر صورت واقعيت اين است که قندان نقره ای او از وقتی که شما به&amp;nbsp;شهر خود برگشته ايد، گم شده است...&lt;BR&gt;با عشق، پسرت&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;روز بعد ،&amp;nbsp;پسر يک ايميل با اين مضمون از مادرش دريافت کرد:&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;پسر عزيزم، من نمی گويم تو با سانی رابطه داری و در ضـــمن نمی گويم که تو با او&amp;nbsp;رابطه نداری، اما در هر صورت واقعيت اين است که اگر او در تختخواب خودش می خوابيد، حتما تا الان قندان نقره ای را که من بر روی تختش قرار داده&amp;nbsp;بودم را می يافت...&lt;BR&gt;با عشق، مادرت&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 15 Aug 2006 19:13:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=dariushtasdighi&amp;postid=20</comments>
<dc:creator>dariushtasdighi</dc:creator>
<guid>http://dariushtasdighi.blogfa.com/post-20.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
